خب فکر کنم برای تبریک سال جدید یکم که نه خیلی دیره 
ولی سال نو مبارککک امیدوارم سال نود و شیش حتی به سر سوزن هم شبیه سال قبل که وااااقعا یه کابوس بود نباشه 
انشالله سالی پر از معجزه ، خوش شانسی ،موفقیت ، عشششق ، سلامتی و تندرستی ، لحظات شاد و فراموش نشدنی، و برکت باشه 
برای همتون بهترین ها رو آرزو میکنم :-)))))



تاریخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396 | 01:10 ق.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
نمیدانم چرا دلم خواست الان بنویسم از چهار شنبه سوری ،دیشب:
با خانواده و خاله ام و پسرش (همسایمونه ) عازم دریا شدیم جایی که مخصوص شبهای چهارشنبه سوری است و به معنای واقعی خیابانش میدان مین است واقعا میدان مین است .
دو تا بالن آرزوها از شهر کتاب خریدم یکی قرمز یکی سفید . همه باهم پنج نفری عازم شدیم با اینکه همه خسته و راه دراز بود اما حس و حال خوبی بود آخرین سه شنبه شب سال 95 میدانید ؟! باید بگویم گاهی آخرین ها مثل اولین ها خیلی دلچسب است 
خیلی .


*****(در دریا)

ایستاده بودیم که از پشت سرم شنیدم داد میزنند بروید کنار بروید کنار 
جوانی بود که ظاهرا یک طرف صورتش مصدوم شده بود 
آمبولانس بعد ده دقیقه آمد و مردم عزیز و با فرهنگ واقعه ی پلاسکو را در بعد کوچکش تکرار کردند به جای اینکه بروند کنار که بتوانند راحت کمک کنند و ببرندش همه جمع شده بودند و دورش را شلووووغ کرده بودند و در کماااال تاسف دختری که دورادور میشناختمش داشت فیلم می گرفت  
دلم میخواست یک مشت حواله ب دهان همه شان کنم 
تصمیم گرفتیم برویم چون بیشعوری ها با انداختن کپسولی بین پای مردمان در پیاده رو اوج گرفته بود .
بالن ها دستم بود و با اصرار من رفتیم لب ساحل تا آرزو هایمان را به دست باد بسپاریم . 
برای فاطی را اول روشن کردیم اصلا بگذارید زنده برایتان تعریف کنم ::


فاطی: بلدی چجوریه؟
من: اره بابا نگا! اینو تو این میزاریم و اونو به دو طرف باز میکنیم 
( با فندک روشنش میکرد که هی باد میزد خاموش میشد ) 
من: دستاتونو همه دورش بیارین روشن بشه 
فاطی: من آرزوی پارسالمو میکنم که هنوز براورده نشد 
خاله: حالا چجوری میره بالا؟ 
من: باید روشن شه و بزاریم منبسط شه خودش میره بالا 
( با گفتن منبسط همه زدیم زیر خنده کلا یه فضای شادی بود . و بالاخره بعد از منبسط شدن با سرعت بالا رففففت سمت اسمونا و تو تاریکی کم کم ذوب شد) 
من: خب حالا نوبت منههههه
فاطی: الان باید ارزوت کنکوره یا اینکه به خدا نزدیک شی :-D :-D :-D
من: :-)))))
 ( روشن شد و داشت منبسط میشد که باد زد و یهو یه طرفش سوخت درستش کردم و هی هلش میدادم بالا میدونستم دیگه بالا نمی ره )
فاطی پچ پچ کنان: الان ناراحت میشه خصوصا که برای من رفت برای اون نرفت 
من: من حسود نیستممممم (استیکر لجبازی) :-D
 [ و از اینجا داستانمون تازه شروع میشه]


ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395 | 09:01 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
خب پایان نامه ی سال 1395:

سال نود و پنج و یا ب اصطلاح نود و قلب آنچنان قلبی برای میهنم فرستاد که همان از دم شروعش همه سیاه پوش و عزادار شدند تا به حال در عمرم چنین سالی را ندیدم که این همه حادثه و بلای طبیعی از آسمان و زمین نازل شود  
خودم هم یکی از همین افراد سیاه پوش همان روزهای اولش بودم داغ جوانی را دیدم داغ کسی را دیدم که تازه داشت پدر میشد. به همین خاطر میفهمم درد خانواده هایی را که سین هفت سینشان سالگرد عزیزانشان است چه آن اتشنشان های معصوم و شجاع و چه آن افراد دیگر . 
سال نود و پنج! تو جان های زیادی را گرفتی خون به دل خیلی ها کردی اما در این میان هم زندگی خیلی ها را به آن ها برگرداندی یا حداقل درستش کردی حرف زیاد است خیلی به اندازه ی 365 روز حرف زدن حرف دارم . 
از همان اول شروع کنم؟
عید را که باید بگویم اصلا عید نبود نه از نظر خوشگذرانی نه از نظر دیگر اگر بخواهم نکته ی مفیدی از آن در بیاورم همان درس خواندنم بود 
اردیبهشتش را که نگو هی خبر مرگ افراد ب گوش می رسید 
برای من البته جشن هایی نیز داشتیم و خوش گذشت 
خرداد آمد و ماه امتحانات بود شب را نمی دانستم کی و چگونه به صبح میرساندم گاهی سرم را بلند میکردم ناگهان میدیم وای صبح شده و هوا روشن شده شب و روز نداشتم این طور بگویمتان
تهش هم نتیجه اش را دیدم البته من به شخصه انتظار بیشتری داشتم لیکن از نظر سایرین خیلی هم خوب بود 
خرداد با همه ی مشقاتش سر شد و تیر آمد تابستانی بس بسسسسسیار داغ طوری که تا کنون زمین این درجه از گرما را به خود ندیده بود 
عزمم را جزم کردم که درس سال قبل را بخوانم و با اراده ی سخت آن را انجام دادم البته باید بگویم که تفریح را هم در کنارش داشتم 
در کل تابستان مفیییید و خوبی بود مرداد گرما به اوجش رسید روز هایی پی در پی سریع و تکراری بدون تحول و تغییر خاصی 
شهریور و ماه من رسید روز تولدم از بهههههههترین. روز های زندگیم تا ب الان بود 
آنقدر سریع گذشت که متوجهش نشدم 
مهر آمد و باورم نمی شد یک سال بزرگتر شدم و سال بالایی هستم شروع خیلی خوبی داشتم و در کل ماه خوبی بود 
آبان آمد . و اذر هم و دی هم و در هیچ یک تغییری نبود روز ها خوب و بد بالا و پایین سخت و آسان می گذشتند 
بهمن ماه بود که اندک تغییری رخ داد 
راهنما دوست استادم برایم برنامه ای ریخت و با عزم جزم مثل تابستان جدی تر خواندن را شروع کردم و در دو آزمون آزمایشی عملکرد خوبی داشتم 
حالا میخواهم از اسفند بنویسم 
آخرین ماهت ! 95! 
ماه  خیلی خوب و پر از رنگی رنگی ها بود و دیگر چیزی ب انتهایش نمانده است 
95 ! 
تو ب من خیلی چیز ها آموختی مرا اندکی هم باشد بزرگتر کردی 
آنقدر از تو خاطرات خوب دارم که میتوانم همیشه آنها را به انبار بزرگ خاطرات ذهنم بریزم و همیشه گاه گاهی بروم و نگاهی درش بیندازم
روز های خوبم را زیاد تر کردی و چشم هایم را باز تر کردی تا جهان اطرافم و زیبایی هایش را بیشتر و بهتر ببینم 
هر بار که به آسمان نگاه میکنم ذکر شکر از لبم نیوفتد هر بار لبخند میزنم یاد خدامی از سرم نیوفتد همانی که وقتی چشم هایم میگریند یادش میوفتم 
دنیا را در چشمانم جایی بزرگ و زیبا کردی و در کل جهانم را دگرگون کردی همچون  دگرگونی درخت های شکوفه زده که زنده میشوند 
کاری کردی که هر باااار عزیزانم را میبینم بگویم چه خوب است که زنده اید و در کنارم هستید چه خوب است که دارمتان 
95! 
با اینکه دهانم را گاهی بد صاف کردی اما دوستت دارم 
آن هم خیییییلی ❤️❤️❤️

تاریخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 07:49 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
دانشکده هنر را بسیار عاشقم با ادمای رنگی رنگی اش با کسانی که هرررر طور لباس بپوشی عیبی نمی گیرند و میگویند دانشجوی هنر است دیگر طبیعیست
یکی با پیرسینگ یکی با موهای آبی تمام  B-) یکی با دو خال موی آبی 
غرفه های نجوم ، هنر های دستی ، کتاب های معروف که واقعا نتوانستم بینشان انتخاب کنم 
دانشگاه بابلسر دانشگاهی ست بس. بسیار بزرگ و دوست داشتنی B-)



** خدا فردا را به خیر بگذراند همین و بس


تاریخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 10:09 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
نبین امروز دارم به خاطرت 
درد مو توی خودم می ریزم
تو فقط اشاره کن ببین چطور 
همه دنیا رو به هم می ریزم 


:-)))))))


تاریخ : شنبه 14 اسفند 1395 | 07:06 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
خب سلام 
موضوع انشا: آخر هفته ی خود را چگونه گذراندید؟
وقتی چیزی را با چنگ و دندون بخواهی هر چند هم که از آسمان سنگ و بهمن بریزد اما بالاخره آن را بدست میآوری ماجرای مسافرت دو سه روزه ی من هم مصداق کوچکی بود از همین . 
من هیچوقت علی رغم تعاریف بد از تهران از آن متنفر نشدم بیشتر برایم جالب بود تا اینکه دوستش داشته باشم . دلم میخواست ببینم این شهری که زیر سقف اسمانش یکی ارامش دارد یکی نه چگونه شهری است؟ همان حس کنجکاوی یا به زبان عامه تر فضولی . 
وقتی از جاده های پیچ و خم دار در نیمه شب گذشتیم و گذشتیم و گذشتیم تا وقتی رسیدیم دم در خانه شان شده بود دوازده و نیم شب دقیقا . یک منطقه ی ساکت و آرام مسکونی در مکان خوب تهران . به گوشی خاله زنک زدم و دراز باز کرد تعجب کرده بود آنقدر زود رسیده باشیم . دو طبقه پله های بلند را طی کردم به مقصدی که خودم را هلاااک کرده بودم بالاخره رسیدم . 
دلم بدجور برای آن خاله ی مهربووووووون لپ لپو تنگ شده بود برای دیدن دوباره ی دوتا خل و چل گروهمان . دلم بدجور خوابشان را کرده بود به خصوص خاله جانم که برای اولین بااااار شیییییییش ماه ندیده بودمش. 
در اتاقش را باز کردم دیدم خیلی گودی خوابیده خم شدم رو به روی صورتش و فقط صورتش را نگاه کردم رفیق کپل همیشگی ام که بیدار شد با قیافه ی ژولیده مرا بغل کرد و خوش آمد گفت و بعد دوباره افتاد رو تخت رففففت به دنیای خواب . 
صبح حدود نه یا ده بود نمیدانم بیدار شدم صدای بقیه هم میآمد همه بیدار شده بودند فقط منو فاطی خواب بودیم . صبحانه را در جمع شاد و رنگولی خودمان خوردیم 
همه چیز طعم متفاوتی داشت حس بودن در زمان حال و حس زندگی . :-) 
بعد صبحانه همه دور هم جمع شدیم که کجا برویم . 
ساعت دو و نیم شده بود. ناهار را خورده بودیم آماده که برویم پیش به سوی یک روزبه یاد ماندنی :-))))
اول رفتیم پل طبیعت . از پارک طالقانی شروع میشد یک مسیر جنگلی بسیار جذاب را طی کردیم و کلی هم عکس در ژست های مختلف گرفتیم و بالاخره رسیدیم به پل طبیعت زیبا . اکثر کسانی که بودند زوج بودند . ولی بسسسسیار زیبا با منظره ی فوق العاده . تازه خداروشکر هوای تهران خیلی خوب بود میشد برج میلاد که من به آن لقب ایفل ایرانی را دادم :-D را دید. 
ساجو هم تا وقت گیر میاورد فیریز میزد همه کییییف میکردیم کلی هم عکس گرفتم از او. عکس های خیلی خوبی شد می شود در آن زندگی را حس کرد میشود در آن حس ناب باهم بودن را حس کرد می فهمی خنده ها از ته دل هستند . 
کلی هم بچه ی کوچولوی کلوچه دیدیم که همه آنچنان خوردنی بودند که نگو. 
راستی تا یادم نرفته بگویم ساجویمان عاشق شد . عاشق یک عدد آقای گیاه شناس به شدت متشخص که در گلخانه بود و داشت برایمان توضیح میداد که در آن حس خوب ( یه گلدون اندازه ی نمکدون که رفیق ما میخواست توش یه چی بکاره که اونقدر بش حس خوب داده بود که همین اسم براش موند :-D) چه را و چگونه بکارد . 
سوار مترو شدیم و رفتیم شهدای خلیج فارس فقط همین توصیف را بکنم که به محض پا گذاشتن در آنجا زنگ زدیم به عمو که بیاید ما را وردارد و ببرد فقط . شام خریدیم و چون به. مترو دیر میرسیدیم زود رفتیم منتظر قطاری شدیم که لنگان لنگان داشت میآمد و ما هم وقت نداشتیم و ساعت هم ده و ربع شب شده بود 
خلاصه بالاخره با هزار خوب و ولا رسیدیم به مترو و د برو که رفتیم . 
خسسسته و لههههه برگشتیم و من فقط خواب دلم میخواست  
قرار شد دو فردا حرکت کنیم . دلم نمی خواست جدا شوم دلم خیلی تنگ میشد اما به این که فکر میکردم که دو سه هفته ی بعد میآیند خیالم راحت میشد 
دل کندن از این سه موجود دوست داشتنی کار راحتی نبود اما باید میشد دیگر چه میشه کرد .



خب خانم این بود انشامون خوب بود؟؟بهمون چند میدین؟؟
- معلومه از ته دلت نوشتی و وااااقعا خوش گذروندی 
* خب معلومه خانم مگه میشه خوش نگذشته باشه B-) 
راستی خانم کتاب هری پاتر آخرین جلدش رو گرفتم بالاخرههههه 
هووووو حالا بیا وسطططططط حالا حالا حالا هوووو 
دیونه هم خودتونین :-D



تاریخ : جمعه 6 اسفند 1395 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
افکار خیلی بی رحمند خیلی زیاد 
تو را از یک تخیل زیبا از یک تفکر بی ازار به روحت با ماشین زمان میبرند ب یک رویای دور و دراز کاری میکنند که تو با خودت تمرین کنی که حرف هایت را چگونه شروع کنی و چه بگویی به او. چگونه بگویی به او به کسی که نبض زندگیت را به تو آموخت و بعد آن رابا تمام. بی رحمی از دنیایت خط زد کسی که توی تشنه را تا لب چشمه برد و تشنه تر برگرداند. تمام رویا هایت را در دو جمله خلاصه کرد و از تو گرفت 
افکار تو را ناگهان در سیاه چال بی انتهایی میاندازند و هیچ فکر نمیکنند که تو در اشک هایت غرق میشوی یا نه که تو خواب به چشمت میاید یا نه افکار هیچ به فکر حال و روزت نمی افتند وقتی میخواهند تو. را از جهانی به جهانی دیگر ببرند 
افکار خیلی بیرحمند هیچ وقت سعی نکنید که با آن ها در بیپفتید و در آن ها غوطه ور شوید زیرا میگذارند درست وقتی که سست شدی و خمار شدی و ناتوان و غرقه با یک حرکت ناک اوتت میکنند و تو نابود میشوی 
افکار خیلی بیرحمند تاکید میکنم خیلی ...


تاریخ : جمعه 15 بهمن 1395 | 01:42 ق.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
هوا بارونیه مثل حال من شاید هر چند ساعت یکبار فراموش کنم اما تا یادم میاد حالم دگرگون میشه 
گوش کارش شنیدنه و چه بخواد که نه میشنوه کاش میشد اینطوری نبود کاش انتخاب میکردیم چیرو بشنویم چی رو نه اینطوری ارامشمون هم بیشتر بود وقتی شنیدم به اااااین مرحله رسیده که می ره جلسه موندم شک شدم کپ کردم 
باور نمی کردم فکر نمی کردم آنقدر پیش رفته باشه و جدی باشه اون آدم هییییییچ شباهتی با اونی که من دوسش داشتم نیست دیگه نیست زبونم قاصره واقعااا 
وقتی بهش فکر میکنم حال چشمام مثل حال آسمون امروز بارونی میشه 
خدایا خودت کمکش کن خودت پیچشو که خیلی وقته شل شده و داره وا میشه رو سفت کن خودت هواشو داشته باش
امروز صبح که داییم منو رسوند تو راه گفتم چی شد که اینطوری شد ؟؟ها؟ ؟ چرا؟ تو چه مرحله ایه؟ درست میشه ؟؟؟ وقتی نزدیک مقصد بودیم بهش گفتم دایی نزار بد شه نزار هوای خودتو اونو داشته باش 
تو لحنم یه التماس غیر قابل کنترلی بود که واقعا دست خودم نبود وقتی به مدرسه رسیدم و داشتم پیاده میشدم صدام زد خم شدم ببینم چی میخواست بگه 
گفت نگران نباش درستش میکنم نمی زارم بدتر از این بشه 
بهش گفتم انشاالله 
خدایا خداجون می شنوی صدامو؟؟ یا باید فریااد بزنم خوبش کن ترو خدا خوبش کن ... ترو خدا...


تاریخ : جمعه 8 بهمن 1395 | 06:22 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
یعنی ممکنه زمین دهن باز کنه برم توش؟؟؟؟
گند از این بدتر که با خوردن زنگ تفریح بری پیش تخته وایسی  هوار بزنی بچه هاااا پنج شنبه ها کی میاد کلاس عربی با فلان معلم و بعد یهو بفهمی معلم عربی هنوز از کلاس نرفته بیرون بعد تاااازه به عمق فااااجعه پی ببری که چه گنننندی ردی   
شما جای من بودین دلتون یه تیغ و خلاصی نمیخواست؟؟؟؟؟؟




تاریخ : شنبه 2 بهمن 1395 | 05:36 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
خدایا اصلا منصفانه نبود شهادت این آتش نشانا 
اصلا 
بغض ...


تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395 | 01:56 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
هیچ چیز اون طور که ما انتظارشو داریم نمیشه. هیچوقت! 
این بهم ثابت شده اونم چندین و چند بار 


تاریخ : چهارشنبه 29 دی 1395 | 11:52 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
پیوند داده شود به پست قبل :


وقتی امروز مربیم صدام زد و بهم گفت: جلسه پیش من به تو نگفته بودم این ساعت دیگه نیا؟
من: نه نگفته بودین !
مربی : باشه . دیگه این ساعت نیا همون ساعتی که قبلا میومدی بیا مسابقه تموم شد دیگه . 
حاضر بودم اون لحظه هر چی بشنوم به جز این !!! اون لحظه فقط یاد فاطی افتادم یاد حرفایی که برای تسلاش زده بودم یاد اشکایی که می ریخت 
حالا منم شدم مثل اون دقیقا نمیدونستم باید چیکار کنم فقط تونستم بگم باشه 
اون لحظه با خودم یه چیزو گفتم اونم اینکه من ادامه میدم من ولش نمیکنم هر چی بشه برام مهم نیست دیگه مهم نیست 
فهمیدم که اصلا من تو تیم نبودم !!! اون فقط منو به خاطر تمرین برای مسابقه آورده بود تو اون تایم . 
با کلی خوشحالی و آرزو اومده بودم و یک ماه و نیم رو خوش بودم . خوشحال بودم که بالاخره بعد از دوسال و اندی تونستم برم تو تیم . و امروز فقط با شنیدن همین دو جمله تمام اون امیدام تمام اون خیال پردازیا نابود شده بود کاش فاطمه بود اون  لحظه .  نیاز داشتم که یه نفر بهم چرت و پرت بگه و حرفای اون روز خودمو بهم برگردونه که یه نفر بغلم کنه که بگه من هستم غمت نباشه که کلی شر و ور سرهم کنه و بعدش با هم بخندیم . 
... میشه دیگه ننویسم؟؟؟


تاریخ : چهارشنبه 29 دی 1395 | 10:18 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
آدم های معتاد دور و برمان زیااااد هستند تا دلتان بخواهد
فقط میزانش و نوع اعتیادش فرق میکند یکی اعتیاد به شیشه و کوکایین و تریاک و...
یکی هم مثل من و صخره و دوستانم معتاد به باشگاه فقط فرقمان این است که جامعه تنها زورشان به افراد دسته ی اولی میرسد که البته آن هم تازه بعضی وقت ها زورش میرسد و جمعشان میکند
ماها و امثال ما معتاد ها در همین حوالی هستیم نه درمانگاه و کلینیک ترک اعتیاد داریم نه کسی که بخواهد و یا زورش به ما برسد و ما را ترک دهد 
همانطور که اگر مواد به دسته اولی ها نرسد هررررر کاری میکنند اعم از دزدی ، قتل حتی و حتتتتتی عجز و لابه و التماس ما دسته دومی ها هم همینطوریم برای رسیدن به موادمان از هر چیزی که باشد میگذریم 
قرار بود مسابقه ای استانی باشد و در عین حال قرار بود اقا امام رضا بنده را بطلبد 
خدا خدا میکردم زمانشان بهم گره نخورد که برای باز کردن گره مجبور باشم یکیشان را ببرم که اگر زمانشان تداخل داشت مسابقه را انتخاب میکردم تا اینکه زد و امروز مربی گرام فرمود که مسابقه را کنسل کرده :'( 
حالا هم خوشحالم که با خیال راحت به پابوس آقا میروم و خوش هم میگذرانم هم خییییلی ناراحتم که کنسل شد 
دلیلش را پرسیدم اما جواب عجیب غیر قابل قبولی داد 
وقتی من امروز داور خط بودم در حین بازی دلیلش را گفت و من واقعا قانع شدم 
و آن اینکه اولا ما هییییچ تعویضی نداشتیم و شش نفر بودیم دوما اینکه آنقدر همه مان هماهنگ و کافی نبودیم که به مسابقه استانی برویم و مجبورا آن را لغو کرد 
این در حالی بود که فاطمه از تیم و از نظر خودش از والیبال  خط خورده بود و میگفت اگر تو نیایی من نمی روم قدرت من دست توست نباشی بازیم خوب نمیشود خودت میدانی :-) (درست مثل من نباشد نمیدانم چطور بگذرانم)
برای آدم معتادی مثل او کنار کشیدن از دنیای والیبال همانقدر درررردناک است که برای من ناممکن است 
وقتی گریه میکرد نمی دانستم چطور اشکش را جمع کنم تنها کاری که بلد بودم این بود که قانعش کنم این پایان راه تو نیست شاید اینجا کارت تمام شده باشد اما این پایان نیست و تا حدی موفق شدم اما خودم خوووووب میدانم که غمش خیلی سنگین تر از این حرف هاست وقتی نبضت نزند تو دیگر زنده نیستی برای او این وداع حکم مرگ را داشت به معنای واقعی کلمه اما من تنهایش نمی زارم تا ته راه کنارش میمانم و هوایش را دارم نمیگذارم این غم بر دلش بماند 

ما معتاد ها زندگیمان بسته به همین مواد هاست حالا شما فرض کنید مثلا این مواد یک روز به ما نرسد کن فیکون میکنیم چه رسد که برای چند سااااال 
چه بگویم که دلم پر است پر .... 


تاریخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | 11:57 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
و چهل دلخوشی جا مانده از پست قبل :-)))
ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 20 دی 1395 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
آیت الله رفسنجانی دار فانی را وداع کرد و مرد !
با شنیدن این خبر که بمبی به پا کرد اول من باورم نمی شد ولی وقتی دیدم شبکه خبر اعلام کرد باورم شد 
به علت ایست قلبی در بیمارستان تجریش تهران مرد . 
خیلی ناگهانی و غیرقابل باور ...


تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395 | 08:28 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.