تبلیغات
سقف من آرامش است...
آدم های معتاد دور و برمان زیااااد هستند تا دلتان بخواهد
فقط میزانش و نوع اعتیادش فرق میکند یکی اعتیاد به شیشه و کوکایین و تریاک و...
یکی هم مثل من و صخره و دوستانم معتاد به باشگاه فقط فرقمان این است که جامعه تنها زورشان به افراد دسته ی اولی میرسد که البته آن هم تازه بعضی وقت ها زورش میرسد و جمعشان میکند
ماها و امثال ما معتاد ها در همین حوالی هستیم نه درمانگاه و کلینیک ترک اعتیاد داریم نه کسی که بخواهد و یا زورش به ما برسد و ما را ترک دهد 
همانطور که اگر مواد به دسته اولی ها نرسد هررررر کاری میکنند اعم از دزدی ، قتل حتی و حتتتتتی عجز و لابه و التماس ما دسته دومی ها هم همینطوریم برای رسیدن به موادمان از هر چیزی که باشد میگذریم 
قرار بود مسابقه ای استانی باشد و در عین حال قرار بود اقا امام رضا بنده را بطلبد 
خدا خدا میکردم زمانشان بهم گره نخورد که برای باز کردن گره مجبور باشم یکیشان را ببرم که اگر زمانشان تداخل داشت مسابقه را انتخاب میکردم تا اینکه زد و امروز مربی گرام فرمود که مسابقه را کنسل کرده :'( 
حالا هم خوشحالم که با خیال راحت به پابوس آقا میروم و خوش هم میگذرانم هم خییییلی ناراحتم که کنسل شد 
دلیلش را پرسیدم اما جواب عجیب غیر قابل قبولی داد 
وقتی من امروز داور خط بودم در حین بازی دلیلش را گفت و من واقعا قانع شدم 
و آن اینکه اولا ما هییییچ تعویضی نداشتیم و شش نفر بودیم دوما اینکه آنقدر همه مان هماهنگ و کافی نبودیم که به مسابقه استانی برویم و مجبورا آن را لغو کرد 
این در حالی بود که فاطمه از تیم و از نظر خودش از والیبال  خط خورده بود و میگفت اگر تو نیایی من نمی روم قدرت من دست توست نباشی بازیم خوب نمیشود خودت میدانی :-) (درست مثل من نباشد نمیدانم چطور بگذرانم)
برای آدم معتادی مثل او کنار کشیدن از دنیای والیبال همانقدر درررردناک است که برای من ناممکن است 
وقتی گریه میکرد نمی دانستم چطور اشکش را جمع کنم تنها کاری که بلد بودم این بود که قانعش کنم این پایان راه تو نیست شاید اینجا کارت تمام شده باشد اما این پایان نیست و تا حدی موفق شدم اما خودم خوووووب میدانم که غمش خیلی سنگین تر از این حرف هاست وقتی نبضت نزند تو دیگر زنده نیستی برای او این وداع حکم مرگ را داشت به معنای واقعی کلمه اما من تنهایش نمی زارم تا ته راه کنارش میمانم و هوایش را دارم نمیگذارم این غم بر دلش بماند 

ما معتاد ها زندگیمان بسته به همین مواد هاست حالا شما فرض کنید مثلا این مواد یک روز به ما نرسد کن فیکون میکنیم چه رسد که برای چند سااااال 
چه بگویم که دلم پر است پر .... 


تاریخ : پنجشنبه 23 دی 1395 | 11:57 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
و چهل دلخوشی جا مانده از پست قبل :-)))
ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 20 دی 1395 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
آیت الله رفسنجانی دار فانی را وداع کرد و مرد !
با شنیدن این خبر که بمبی به پا کرد اول من باورم نمی شد ولی وقتی دیدم شبکه خبر اعلام کرد باورم شد 
به علت ایست قلبی در بیمارستان تجریش تهران مرد . 
خیلی ناگهانی و غیرقابل باور ...


تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395 | 08:28 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
خب فعلا شصت تا از اون صد دلخوشی هامو می نویسم مابقیش باشه واسه بعد 
...

ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 16 دی 1395 | 03:08 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
به دوست عزیزی که نمیدونم کیه یه بازی وبلاگی رو شروع کرد که خدا عمرش بده من واقعا ازش ممنونم
این بازی اسمش " صد دلخوشی کوچیک زندگی" هست که از اسمش پیداست باید صد دلخوشی کوچیک زندگی رو بنویسی
این کار مزید اصلیش به نظرم اینه که تو رو به فکر وا می داره که او زندگیت چه نقطه های کور کوچیکی هست که از قلم انداختی و ندیدیش یا بش فکر نکردی و غصه هات به جاشون بزرگ تر شد 
تا حالا حدود پنجاه تایی نوشتم کم کم می نویسم که زود تموم نشه مثل خوردن غذای مورد علاقه :-))))
از هر کی که این رو می خونه دعوت میکنم که تو این بازی شرکت کنه حتما حتما 
با تشکر :-)


تاریخ : دوشنبه 13 دی 1395 | 10:59 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
یک روز صبح سرد در سرمای 
شدید مونیخ المان من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود منو خواهرو برادر و مادرم زندگی میکردیم 
من برادر بزرگتر بودم مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد اشک در چشمانش جمع شد نمیدانست با ما چه کند سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است دم گوشم به من چیزی گفت او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم التماسشان کردم 
میخندیدن و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد انقدر التماس کردم انقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت چند دارو که نمیدانستم چیست از ان جا دزدیدم و دویدم ان هاهم دنبال من دویدند وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند دستانم لرزید و برادر کوچک گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!
شل شدم دارو ها افتاد ارام ارام به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم انفدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود 
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند انقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم وقتی بعد چند روز ازاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هست همسایه مادرم را خاک کرده بود دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم کارم شبو روز درس خواند و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه ... 

وقتی رهبر المان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند اما هم اکنون من رهبر کشور المان بودم التماسم میکردند دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند 
تمنا میکردند و میگفتند ما زنو بچه داریم ان قدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود...

آدلف هیتلر 
خاطرات کودکی نبرد



تاریخ : جمعه 10 دی 1395 | 02:46 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
من و پ هنگام غیبت درباره ی اجزای صورت شخص ایکس

محدثه: چرا شما درباره موضوعی که بهتون مربوط نیست حرف میزنین؟؟

من: اصولا به ما هیچی مربوط نیست ولی راجبش حرف حرف میزنیم.  :-))))

محدثه: :-\ نابودم کردی با این حرفت داداش 


تاریخ : شنبه 20 آذر 1395 | 03:06 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
ساعت شیش و نیم گوشیم دوبار زنگ خورد قطعش کردم و سرمو بیشتر زیر پتو بردم دلم نمی خواست از جای گرم و نرمم جم بخورم
مامانم اومد گفت:« بیا دیشب آنقد برف برف میکردی الان برف اومده»
من اول حرفشو هضم کردم بعد منی که تا چند لحظه پیش باید به زور از جام بلندم میکردی مثه قشنگ از جا پریدم و رفتم پشت پنجره 
دیدم یه کم برفش نشسته خورد تو ذوقم :«اون طور که تو گفتی مامان فک کردم چقد برف اومده با این یه ذره که مدرسه رو تعطیل نمیکنن»
دیشب وقتی داشتم میخوابیدم صدای قشنگ و روح نواز بارون به گوشم میخورد به خدا گفتم «خدایا تو که میگی هر وقت بارون بیاد هر کی هر چی بخواد سریع براورده میکنمش پس فردا برف بیاد کللللی هم بشینه امتحان هم کنسل شه باشه؟» 
باورم نمی شد . تو اون سرما کاله کاپشنمو کشیدم تا رو پیشونیم و خودمو عایق کردم و رفتم بیرون . سوز و سرما تا استخونم نفوذ کرده بود 
رسیدم مدرسه و با کلی حس بد که وای اگه امتحان بگیره من گند میزنم وای . 
دیدم ده تا از بچه هامون نیومدن . زنگ تفریح اول وقتی رفتیم بیرون برف در حد خیلی کم بود طوری که با بارون قاطی شده بود ولی از زنگ تفریح دوم برف شروع کرد به شدید شدن و نشستن و دونه هاش هم هر لحظه بزرگتر میشد وسط تدریس معلم همه یه لحظه حمله ور شدن سمت پنجره و چشاشون از ذوق برف میزد بی صبرانه منتظر شدیم که زنگ تفریح بخوره بریم برف بازی وقتی زنگ خورد همه تند تند لباس پوشیدیم و د برو که رفتیم انقد برف میزدیم به هم که نگو وای فوق العاده بود 
زنگ تفریح سوم بود که دونه های خیلی خیلی بزرگ شده بود وقتی به آسمون نگاه میکردی انگار جشن تولدته و همه برات برف شادی دارن میریزن سرت گیج میرفت 
به آسمون نگاه میکردم و می خندیدم با ذوق و بی جهت می خندیدم اصلا احتیاجی به دلیل نبود همون برف خودش بزرگترین دلیل بود دستامو باز میکردم و میچرخیدم
آخه میدونین؟ بعد از سسسسسه ساااااااااال برف اومده بود یه پدیده ی نادر جغرافیایی!
وقتی زنگ چهارم تموم شد و امتحان هم کنسل شد و با اضافه شدن یک درس به امتحان به دو هفته بعد موکول شد از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم 
تو کل راه برا خودم آواز میخوندم و خوشحال بودم امیدوارم این برف ادامه داشته باشه .... :-)
برای شما هم از این پاییزای زمستونی آرزو میکنم :-)




تاریخ : چهارشنبه 3 آذر 1395 | 05:36 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.

امشب دوازده آبان 95 
دلم میخواد برم بیرون ... اونم همین الان ... هوا بارونه باد هم ما رو امشب مهمون خودش کرده هر دو با شدت میوزن و میبارن 
دلم میخواد زیر این بارون قشنگ تو خیابونای خلوت شهر قدم بزنم بدون اینکه دلم بلرزه بدون اینکه بترسم 
دلم میخواد بعد از یه هفته ی سخت یک ساعت زیر بارون تنهایی راه برم و برم و برم تا وقتی پاهام خسته شن دلم یهو تنگ شده 
اوفففففف .... لعنت به این شب ... 
میشود ادامه را ننویسم؟؟؟؟؟؟
...




تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395 | 09:17 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
یکی از چیزای جالب این روزا اینه که فهمیدم همه دوستا و اطرافیانم ابانی از آب در اومدن یهو این همه ابانی نمیدونم از کجا در اومده 
خلاصه خواستم فقط بگم 

مامان تولدت مبارک نفسم 

تولدت مبارک فرشته ی زمینی من


خدا جون مرسی که یه همچین فرشته ای

 رو برای من فرستادی خیلی نوکرم

مرسی که مامانم شدی 

مرسی که انقد دوسم داری 

مرسی که حواست بهم هس

درسته همش حرصم میدی و حرصت

 میدم ولی اگه ما سه تا همو حرص ندیم

 کی بده آخه

 دوستان تصدیق بفرمائید :-D
دییییییی:




تاریخ : یکشنبه 9 آبان 1395 | 08:29 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
جای خالی نبودنشان عجیب حس میشود ... یک روز آمدند رفتند اما جای خالیشان را نبردند و زیر بغل نزدند... کی میشود باز هم این دو فرشته ی کوچولو را ببینم.. مگر چندتا از این فرشته ها منتشر میشود در عالم و به دستمان میرسند؟؟؟ها؟؟ ... مگر با چند نفر در دنیا مثل اینها میشود تکمیل شد و خل بازی درآورد هان؟؟؟ ... ما چهار نفر با هم تکمیل هستیم حتی اگر یکیمان هم نباشد همه ساکتیم و ناقص و منتظریم که بیاید و جمع چهار نفره مان را کامل کند... چهار نفر چهار دالتون دی: 
از آخرین باری که با او دریا رفته بودم فقط یکبار رفتم دریا انگار با او قهر کرده بودم 
انگار تکه ای از من آنجا نبود حس خلا میکردم وقتی تنهایی پا به آن مکان مقدس میگذاشتم باور کنید!
میدانید؟ آخر در دنیا فقط یک رفیق دارم او که نباشد چطور دریا به من بچسبد با که موج بازی کنم با که شن بازی کنم هان؟ با که درون یک قلب کج و معوج که هیچوقت خدا هم درست نشد "peace stormy" بنویسم ....
دوستهایم تکه ای از جان منند ... آنها که نباشند معلوم است کامل نخواهم شد ... 
نگران نباشید دو سال دیگه من کنارتان خواهم بود آنوقت مرا باید با بیل و کلنگ از خونه تان بیرون کنید ... تهران میشود پاتوق دوممان ... بهتان قول میدهم تلاش میکنم حتی اگر پایش برسد ده کیلو اضافه وزن میگیرم تا به جایی که باید برسم ،برسم اما بگویم ها لاغریش پای خودت ... خودت باید برایم رژیم بگیری ;-) :-)

باز باران با ترانه
با گوهر های فراوان 
میخورد بر بام خانه...





تاریخ : جمعه 30 مهر 1395 | 07:17 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات

زندگی را باید زندگی کرد..
همین که نفسی می آید و می رود که نشد کار! مثل پنجره ای که باز باشد و هی کنده بیشتر توی آتش بندازی، فقط دودش توی چشمت می رود.
اصلا از نظر من، حتی کسانی هم که زندگیشان کمی یا خیلی متفاوت تر از افراد عادی ست هم باید زندگی کنند، مثلا یکی که سرطان دارد باید بشیند روز بشمارد تا بمیرد؟ نه عزیز من، تو هم حتما یک چیزهایی برای خودت داری که مهم اند و تو تا آخرین لحظه باید با آن ها زندگی کنی. اگر نیستند به دستشان بیاوری و اگر هستند قدرشان را بندانی.

الان طوری شده که همه مار خورده اند و افعی شده اند، اصلا تو بگو یک نفر آدم خوب اسم ببر، می گویند نیست! می گویی یک زوج عاشق نشان ما بده، می گویند عشق کیلویی چند، اصلا این ها همه اش ترشح چند تا هورمون است و بس و وقتی برایشان می گویی محبت دوست داشتن می آفریند، انکار و انکار و انکار! 
اگر قرار باشد حق با شما باشد که نسل آدمی سال ها پیش منقرض شده بود، ما بند به همین دوست داشتن ها هستیم، زندگی که فقط سگ دو زدن برای دو ریال چرک کف دست نیست یا رقابت و همیشه اول شدن!

آقا جان! من همینی که داری را زندگی کن، زندگــــــــــی هاااااا، نه مردگی در لباس زندگی.. خودمان را که گول نمی زنیم، خدا و پیغمبری آدم های خوب و درست و حسابی کم نیستند. لذت های این دنیا هم که خدا زیادش کند و من به شما قول می دهم دوست داشتن و عشق حقیقت محض است. حالا زندگی یکی شده مادر پیرش، یکی سازش، یکی کبوتر هایش، یکی کتاب هایش و یکی هم مثل من:
تو!

#مسعود_ممیزالاشجار



تاریخ : پنجشنبه 22 مهر 1395 | 10:08 ق.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
آیا انصافه که در ازای این دو روز تعطیل معلما از دماغمون در بیارن با امتحاناشون؟؟؟؟؟؟ نه خودتون بگین ...

تاریخ : جمعه 16 مهر 1395 | 10:30 ق.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
قرار بود با سواد شویم
 یک عمر صبح زود بیدار شدیم لباس فرم پوشیدیم صبحانه خورده و نخورده خواب و بیدار خوشحال یا ناراحت با ذوق یا به زور راه افتادیم به سمت مدرسه
 قرار بود با سواد شویم روی نیمکت های چوبی نشستیم صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل یک پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم 

قرار بود با سواد شویم بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم 
قرار بود با سواد شویم از شعر گفتند از گذشته های دور گفتند از مناطق حاصل خیز گفتند از جامعه گفتند از فیثاغورث گفتند از قانون جاذبه گفتند از جدول مندلیف گفتند استرس ترس نگرانی دلهره حرف مردم شب بیداری و تارک دنیا شدن کنکور شوخی نداشت باید دانشجو می شدیم قرار بود با سواد شویم دانشگاه و جزوه و کتاب و امتحان و نمره و معدل تمام شد 

تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم 
فقط می خواهم چند سوال بپرسم
 ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
 ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
 ما چقدر سواد رابطه داریم؟
 ماچقدر سواد دوست داشتن داریم؟؟
 ماچقدر سواد انسانیت داریم؟
 و ما چقدر سواد زندگی داریم؟
 قرار بود با سواد شویم 

حسین حائریان


تاریخ : شنبه 3 مهر 1395 | 09:35 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات


امروز یکم مهر ماه 
اولین روز پاییز 
روز آفتابی و خوبیه ... دو روز دیگه باید بریم سر کلاس 
هر روز ساعت شیش پاشیم(من که شیش و نیمم) سر صف وایسیم بعد بریم تو کلاس و هر روز همین بساط 
اما خیلی خوبه .. شاید خیلی عجیب باشه این حرفم  اما دلم واسه مدرسه خیلی تنگ شده واسه دوستام 
واسه زنگای تفریح که مشق زنگ بعد رو می نوشتیم واسه اون بوفه ی شلوغ که همه تا زنگ میخورد میدویدن که زود برسن و سرشون کلاه نره
واسه حرف زدنای سر صف که ارشدا میومدن ساکت میششدیم (هه هه امسال ما ارشدیم) واسه وقتایی که زنگ کلاس رو میزدن بعد معاونا باید ما رو به زوووور ببرن داخل 
واسه والیبال زنگ ورزشمون 
واسه معلما حتی .... واسه آب خوردنای دو دقیقه یکبار من که به خاطر یک نفرمون همه راهو کج میکردیم تا اب بخوره بعد بریم 
واسه همه چی ... آنقد نگین مدرسه اله بله و فلان و بهمان
قبول کنین بهترین وقتا رو تو مدرسه گذروندین بهترین دوستا رو همونجا پیدا کردین  :-)



تاریخ : پنجشنبه 1 مهر 1395 | 03:50 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.