تبلیغات
سقف من آرامش است...
خب بچه ها من یه وب دیگه. ساختم و دعوتتون میکنم به این وب جدید
هر از چند گاهی هم اینجا مطلبی میزارم که متروک نشه 
خب آدرس خونه ی جدید :-)

                     http://saghfearame6sh.blog.ir


تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 | 02:37 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
تا حالا هیچی به اندازه بیان و پرشین بلاگ و این وضع میهن تو دنیای مجازی رو مخم نبوده هی من ربات نیستم نیستم  
بچه ها اگه کسی میتونه در ساختن یک وبلاگ دیگر در بیان یا پرشین کمک کنه لطفا بگین با تشکر :-)

تاریخ : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 | 02:41 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
امروز اولین روز اردیبهشت هست ماهی که همه ی ایران به بهشت تبدیل میشوند ماهی که بر خلاف میلمان زود میگذرد اولین روز این ماه در سال 96  به عنوان روزی سرنوشت ساز در زندگی من ثبت میشود روزی که کوله بارم را زمین گذاشتم آزمونی که منتظرش بودم را بالاخره دادم سخت بود آن هم زیاد ولی من " درحد توانم " پاسخ دادمشان نتیجه اش را به خدا حواله کردم هر چه به صلاح باشد بشود . 
باید بگم آموزش و پرورش برای اولین بار ما را آدم حساب کرد و در کمال تعجب ما را با ماشین شاسی بلند فرستاد !!! در حالی که من دنبال یک ون کوچک زرد می گشتم دیدم سرپرستمان مارا به یک ماشین طلایی راهنمایی کرد . تا برسیم به مقصد دو ساعتی طول کشید البته این را هم از قلم نندازم که دو تا آدم گییییج کارت ورود به جلسه شان را درهمان اول کاری جا گذاشته بودند :-D  البته خوشبختانه هنوز راه نیوفتاذه بودیم :-D 
خلاصه رفتیم و ناهار را گرفتیم و توی مدرسه داشتیم چهارمین گاز را به ساندویچ میزدیم که دیدیم همه دارند میروند و آزمون یک ربع دیگر شروع خواهد شد :-\ 
فدا را همان جا ول کردیم و رفتیم سر جلسه بماند که برای من فلک زده اول هیچ جایی نبود و شماره صندلی من را نمیداستند اصلا دارند یا نه !! که بعد از چند دقیقه آوارگی خداروشکر پیدا کردند . 
سوالات خیلی خیلی سخت بود اما من آزمون را بد ندادم متوسط بود. 
خلاصه در راه برگشت آنقدر از اهنگ هایی آقای راننده خندیدیم آنقدر خندیدیم که اشکم در آمده بود و بالاخره صحیح و سالم برگشتیم خانه امشب میخواهم مثل ... فیلم نگاه کنم و یک دلی از عزا در آورم ..
.
.
.
باید این را هم ضمیمه کنم و به اردیبهشت مقدمش را تبریک بگویم :-)))

اردیبهشت ...
از آن ماه‌های لعنتی ست که در آن 
کوه می‌چسبد،
دریا می‌چسبد،
با دوستان در خیابانها بودن می‌چسبد،
در خانه بودن و ولو بودن زیر دست و پای مادر می‌چسبد،
تمام رنگها برای پوشیدن خوبند،
هوا جان می‌دهد برای عاشقی کردن و عشق ورزیدن به دیگران .
انقدر این اردیبهشت برای همه چیز و همه کار دوست داشتنی است، 
که یک ماه برایش کم است و باید کم کمش شش ماه تمدید شود...
و چه زیباست این ماه بهشتی



تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1396 | 07:15 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
از نیمه شب گذشته دلم میخواهد بنویسم نمیدانم از چه .
انگشتم سرگردان مانده که روی کدام حرف کلیک کند و یک کلمه جفت و جور کند برای نوشتن . 
میخواهم ببرمتان به دنیای آشوب درونم 
آن را مثل یک ساعتی تصور کنید که قطعات بسسسییاری به طور منظم دارند کار میکنند 
تیک تاک تیک تاک. بوم بوم بوم بوم (نبض) 
فکر های زیادی نوشته شده روی کاغذ و با پونز چسبیده به تخته 
دارم انتخاب میکنم به کدام بیاندیشم. 
آزمون؟ سفر ؟ کلاس رقص؟ جشن این هفته؟ فردا؟ درس؟ زندگی؟ آرزو؟ آینده؟ ...؟ ...؟ ....
دلم میخواهد به همه بیاندیشم یکی پس از دیگری .
انگشتم باز سرگردان مانده ...
در حال حاضر هیچ یک را نمیخواهم انتخاب کنم 
جز قلبم 
قلبی که با کار آن است که انگشت هایم جان دارند که بنویسم قلبی که نگران میشود خوشحال میشود عصبی میشود می گرید و " میشکند" آن هم به راحتی هر چه تمام تر . 
میشود راحت آن را شکست میشود حتی بعد از شکستن میتوان با تکه هایش هر کاری که میشود کرد اما این قلب بعد از شکستن دیگر کار نمیکند دیگر چیزی نیست که این ذهن همه چیز را برای " آن " کنار بگذارد . 
اما در این میان نکته. ای وجود دارد و آن هم این است که این قلب صاحبی دارد و یا به عبارت دیگر محافظی دارد . 
منی که نمی گذارم این قلب ساده ام به هر کسی که از کنارش میگذرد اجازه ی سنگ انداختن و شکستنش را بدهد شاید بار هایی بود که ترک خورد اما شکستن ؟نه شاید بهتر باشد بگویم " هنوز" نه .
اما آن ترک هایی هم که گذاشتم بخورد میدانم که هیچوقت "پاک " نخواهند شد شاید کمرنگ اما پاک ، نه. 
هنوز میزند بوم بوم بوم بوم هنوز کار میکند تیک تاک تیک تاک هنوز زنده اند. نشکسته اند نگذاشتم اما میدانم روزی خواهند شکست میدانم روزی چیزی قوی تر از من میاید و میشکندشان هم قلبم را و هم قفل ذهنم را . ! 
اما تا آن روز میخواهم سوگند یاد کنم که تمام توانم را برای محافظتشان به کار بندم ، بجنگم با سیاه ماده ی درونم که میخواهد با یک سری خزعبلات قلبم را به رنگ خود در آورد. می جنگم با آن هایی ( موجود/موجودات پلید درون. ذهنم) که میخواهند قفل ذهنم را با یک سری خزعبلات دیگر بشکنند و به آن راه یابند . 

* این پست به هیچ وجه مخاطب خاصی ندارد 
* اگر از چرت بودن این پست یقین دارید حق با شماست اما حق اظهارش نه :-)
*چهار دقیقه وقت دارم تا زمانی که برای خودم تعیین کردم برای بیداری 
* فیلم " imitation game " با بازی دیوید کامبرویچ را به شدت پیشنهاد میکنم به شددددددت 
+ سه دقیقه...
دو دقیقه ...
یک دقیقه ...
شب بخیر 
خدافظ :-)

تاریخ : دوشنبه 28 فروردین 1396 | 12:58 ق.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
میخواهم امشب از ترس هایم بگویم این موضوع از غروب توی سرم افتاده است . 
میدانید ؟ من همیشه با خودم فکر های عجیب و غریب زیاد میکنم صخره در جریان تعدادیشان هست  و میداند چقدددر عجیب و دور از ذهن است . همیشه خودم را در موقعیت های خطر میسنجم و به این فکر میکنم که خب! اگر فلان طور شود واکنشم چیست ؟چگونه است؟ آیا میتوانم از پس خودم بر بیایم؟ و گاهی واقعا اتفاق میافتند البته این یک در دویست است همیشه نیست .
بزرگترین ترسی که همیشه همراهم هست و خواهد بود این است که روزی بد بشوم نمی دانید چقدر این ترس بد است . اینکه بترسی از اینکه بالاخره وارد بازی های روزگار شوی وارد دنیای ناآرام و کثیف آدم بزرگ ها شوی از اینکه روزی آنقدر بد شوی که خدایت از تو روی برگرداند دیگر نگاهت نکند دیگر در اغوشت نگیرد وقت هایی که تنهایی که کسی را جز آغوش امن خدایت نداری 
بترسی از روزی که دیگر " خدایت" نباشد بترسی از روزی فرزند بدی شوی برای مادرت تمام زندگیت از روزی که دلت تنگ شود برای روز های پاک روز های رنگی این ایام. 
حتی حال که دارم مینویسم در شرف باریدنم حتی فکر کردن بهش هم مرا بدجوری می ترساند . نمیتوانم هم فکر نکنم نمیشود .
شاید اینگونه ترس ها لازم باشد برای وقت هایی که داری پا فراتر از حد می گذاری و این ترس به جانت بیوفتد و تو پا پس بکشی از آن راه بد . 
از دیگر ترس ها و خیالات عجیب من به کما رفتن است ! آری! به کما رفتن! 
همیشه با خودم فکر میکنم اگر روزی من ، مادرم یا خواهرم هر کداممان به کما برویم من چه بکنم با نبودشان چگونه سر کنم چگونه نفسم بریده نشود وقتی که ندارمشان 
شاید بهتر باشد اسمش را ترس از دست دادن گذاشت ترسی که نمیشود به سراغم بیاید و چشمانم پر از اشک و بغض نشود 
شاید فکر کنید خود آزاری دارم اما دست خودم نیست باور کنید گاهی وقتی صبح ها بیدار می شوم و مادرم خواب است چک میکنم از روی پتو که نفسش می آید و میرود ؟ شکمش بالا و پایین میرود ؟ و آنوقت یک نفس راحت و آسودگی خاطر دارم 
گاهی وقتی خوابند سییییر نگاهشان میکنم. که فرشته وا. خوابیدند  اگر نبودند تا حالا من چه میکردم ؟ هان؟ اگر نبودند من الان چه کسی بودم ؟ چه جایگاه بدی داشتم ؟
.
گاهی هم از اینکه حتی صدای بحث های از روس خستگی شان به من میفهماند زندگی جریان دارد ... 
خدا جان ! جانان جانم ! محافظان باش زیرا که تو بهترین محافظانی . محافظ قلب ، روح، ذهن ، فکر ، جسم ،چشم، گوش و پاکی روح و جسمشان باش 
و هییییچوقت نه فرزندی را بی مادر و مادری را بی فرزند بگذار 
امین 



تاریخ : دوشنبه 21 فروردین 1396 | 10:29 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
گاهی وقت ها نیازی نیست کسی باشد تا از تنهایی درت بیاورد تا خستگی را  از تنت بگیرد و برای دقایقی ساعاتی همه چیز را فراموش کنی .
گاهی تنهایی ، تنهایی را از تو میگیرد ، خستگی را از تنت بیرون میکند و برای دقایقی ساعاتی همه چیز را فراموش میکنی و با خودت خلوتی زیبا داری 
قهوه باشد یک کیک شکلاتی خوشمزه باشد حیاط پشتی کافه کنار بخاری رو به رویت " هیچکس" نشسته باشد و آرامشی که جایی دیگر یافت نمیشود 
گاهی نیاز است به هیچ چیز جز مزه ی تلخ شیرین قهوه فکر نکنی گاهی نیاز است از تمااااام مشغله ها دور شوی و گوشه ای خلوت پیدا کنی گوشه ای از این شهر نقلی ام.
میدانید ؟ گشتن در شهر کتاب دنبال کتاب های " روزبه معین" ادای وصف ناپذیر دارد 
خواندن آهنگ " مرسی که هستی " زیر لب در خیابان خلوت خانه ات ، نگاه به ماهی که به طور وصف ناپذیری امشب زیبا شده بود و دلبری میکرد ، اب دادن گل های ساختمان با عشقی زیاد میدانید ؟ کسی نیست در بین این همه واحد آن گل های زیبا را اب دهد 
نتیجه اش چه می شود؟ پژمرده میشوند دیگر دلشان میگیرد توجه میخواهند شنیدن تعریف میخواهند دوست دارند یکی بیاید نازشان را بخرد و گلبرگ های رنگی شان را نوازش کند خب معلوم است وقتی هیچیک را ندارند پژمرده میشوند تصمیم گرفتم هر شب بهشان اب بدهم از زیباییشان تعریف کنم نوازششان کنم .
بروی خانه فاطی موهایت را کوتاه کند ( نترسید خورد کرده نه کوتاه وگرنه من آنقدر ارام نبودم :-D ) و تغییر کنی 
ناخن هایت را لاک بزنی و کلی بهت بیاید و ذوق کنی بروی حمام و بنشینی پای تایپ کردن و یادت بیاید و دلت قنج برود برای خنده های زییییبای پسرک تاب بغلی آنقدر لذت ببری که نگو خنده های پاک و قشنگ و به خودت بیایی که دارم می شنوم میتوانم بشنوم خدایا مرسی شکرت :-) 




خدا جون میشود از این روزهای رنگی به همه هدیه دهی؟؟؟ ؟ میشود به همه از این عیدی های خوب خوب ارزانی کنی؟؟هوم؟میشود ؟؟ B-) :-)
میشود کتابم زودتر به دستم برسد؟ ؟ :-D



سالی که نکوست از بهارش پیداست :-))))


تاریخ : شنبه 12 فروردین 1396 | 11:33 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
باید بگم اگه میشه اندکی شعور فقط اندکی شعور داشته باشید 
وقتی یک نفر تا سرحد مرگ عصبانی است خواسته تان را برای دهمین بار تکرار نکنید چون نتیجه اش پرت شدن بطری آب با شدت هر چه تمام تر به طرف مغزتان میشود که اگر سرتان را نکشید آن طرف مختان به راحتی خورد خواهد شد 
:-)
ضمنا وقتی حالتان بد است حمام نروید سر دردتان عود میکند و ضمنا مجبورید آن را خشک کنیییید 

تاریخ : چهارشنبه 9 فروردین 1396 | 12:24 ق.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
خب فکر کنم برای تبریک سال جدید یکم که نه خیلی دیره 
ولی سال نو مبارککک امیدوارم سال نود و شیش حتی به سر سوزن هم شبیه سال قبل که وااااقعا یه کابوس بود نباشه 
انشالله سالی پر از معجزه ، خوش شانسی ،موفقیت ، عشششق ، سلامتی و تندرستی ، لحظات شاد و فراموش نشدنی، و برکت باشه 
برای همتون بهترین ها رو آرزو میکنم :-)))))


تاریخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396 | 01:10 ق.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
نمیدانم چرا دلم خواست الان بنویسم از چهار شنبه سوری ،دیشب:
با خانواده و خاله ام و پسرش (همسایمونه ) عازم دریا شدیم جایی که مخصوص شبهای چهارشنبه سوری است و به معنای واقعی خیابانش میدان مین است واقعا میدان مین است .
دو تا بالن آرزوها از شهر کتاب خریدم یکی قرمز یکی سفید . همه باهم پنج نفری عازم شدیم با اینکه همه خسته و راه دراز بود اما حس و حال خوبی بود آخرین سه شنبه شب سال 95 میدانید ؟! باید بگویم گاهی آخرین ها مثل اولین ها خیلی دلچسب است 
خیلی .


*****(در دریا)

ایستاده بودیم که از پشت سرم شنیدم داد میزنند بروید کنار بروید کنار 
جوانی بود که ظاهرا یک طرف صورتش مصدوم شده بود 
آمبولانس بعد ده دقیقه آمد و مردم عزیز و با فرهنگ واقعه ی پلاسکو را در بعد کوچکش تکرار کردند به جای اینکه بروند کنار که بتوانند راحت کمک کنند و ببرندش همه جمع شده بودند و دورش را شلووووغ کرده بودند و در کماااال تاسف دختری که دورادور میشناختمش داشت فیلم می گرفت  
دلم میخواست یک مشت حواله ب دهان همه شان کنم 
تصمیم گرفتیم برویم چون بیشعوری ها با انداختن کپسولی بین پای مردمان در پیاده رو اوج گرفته بود .
بالن ها دستم بود و با اصرار من رفتیم لب ساحل تا آرزو هایمان را به دست باد بسپاریم . 
برای فاطی را اول روشن کردیم اصلا بگذارید زنده برایتان تعریف کنم ::


فاطی: بلدی چجوریه؟
من: اره بابا نگا! اینو تو این میزاریم و اونو به دو طرف باز میکنیم 
( با فندک روشنش میکرد که هی باد میزد خاموش میشد ) 
من: دستاتونو همه دورش بیارین روشن بشه 
فاطی: من آرزوی پارسالمو میکنم که هنوز براورده نشد 
خاله: حالا چجوری میره بالا؟ 
من: باید روشن شه و بزاریم منبسط شه خودش میره بالا 
( با گفتن منبسط همه زدیم زیر خنده کلا یه فضای شادی بود . و بالاخره بعد از منبسط شدن با سرعت بالا رففففت سمت اسمونا و تو تاریکی کم کم ذوب شد) 
من: خب حالا نوبت منههههه
فاطی: الان باید ارزوت کنکوره یا اینکه به خدا نزدیک شی :-D :-D :-D
من: :-)))))
 ( روشن شد و داشت منبسط میشد که باد زد و یهو یه طرفش سوخت درستش کردم و هی هلش میدادم بالا میدونستم دیگه بالا نمی ره )
فاطی پچ پچ کنان: الان ناراحت میشه خصوصا که برای من رفت برای اون نرفت 
من: من حسود نیستممممم (استیکر لجبازی) :-D
 [ و از اینجا داستانمون تازه شروع میشه]


ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395 | 10:01 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
خب پایان نامه ی سال 1395:

سال نود و پنج و یا ب اصطلاح نود و قلب آنچنان قلبی برای میهنم فرستاد که همان از دم شروعش همه سیاه پوش و عزادار شدند تا به حال در عمرم چنین سالی را ندیدم که این همه حادثه و بلای طبیعی از آسمان و زمین نازل شود  
خودم هم یکی از همین افراد سیاه پوش همان روزهای اولش بودم داغ جوانی را دیدم داغ کسی را دیدم که تازه داشت پدر میشد. به همین خاطر میفهمم درد خانواده هایی را که سین هفت سینشان سالگرد عزیزانشان است چه آن اتشنشان های معصوم و شجاع و چه آن افراد دیگر . 
سال نود و پنج! تو جان های زیادی را گرفتی خون به دل خیلی ها کردی اما در این میان هم زندگی خیلی ها را به آن ها برگرداندی یا حداقل درستش کردی حرف زیاد است خیلی به اندازه ی 365 روز حرف زدن حرف دارم . 
از همان اول شروع کنم؟
عید را که باید بگویم اصلا عید نبود نه از نظر خوشگذرانی نه از نظر دیگر اگر بخواهم نکته ی مفیدی از آن در بیاورم همان درس خواندنم بود 
اردیبهشتش را که نگو هی خبر مرگ افراد ب گوش می رسید 
برای من البته جشن هایی نیز داشتیم و خوش گذشت 
خرداد آمد و ماه امتحانات بود شب را نمی دانستم کی و چگونه به صبح میرساندم گاهی سرم را بلند میکردم ناگهان میدیم وای صبح شده و هوا روشن شده شب و روز نداشتم این طور بگویمتان
تهش هم نتیجه اش را دیدم البته من به شخصه انتظار بیشتری داشتم لیکن از نظر سایرین خیلی هم خوب بود 
خرداد با همه ی مشقاتش سر شد و تیر آمد تابستانی بس بسسسسسیار داغ طوری که تا کنون زمین این درجه از گرما را به خود ندیده بود 
عزمم را جزم کردم که درس سال قبل را بخوانم و با اراده ی سخت آن را انجام دادم البته باید بگویم که تفریح را هم در کنارش داشتم 
در کل تابستان مفیییید و خوبی بود مرداد گرما به اوجش رسید روز هایی پی در پی سریع و تکراری بدون تحول و تغییر خاصی 
شهریور و ماه من رسید روز تولدم از بهههههههترین. روز های زندگیم تا ب الان بود 
آنقدر سریع گذشت که متوجهش نشدم 
مهر آمد و باورم نمی شد یک سال بزرگتر شدم و سال بالایی هستم شروع خیلی خوبی داشتم و در کل ماه خوبی بود 
آبان آمد . و اذر هم و دی هم و در هیچ یک تغییری نبود روز ها خوب و بد بالا و پایین سخت و آسان می گذشتند 
بهمن ماه بود که اندک تغییری رخ داد 
راهنما دوست استادم برایم برنامه ای ریخت و با عزم جزم مثل تابستان جدی تر خواندن را شروع کردم و در دو آزمون آزمایشی عملکرد خوبی داشتم 
حالا میخواهم از اسفند بنویسم 
آخرین ماهت ! 95! 
ماه  خیلی خوب و پر از رنگی رنگی ها بود و دیگر چیزی ب انتهایش نمانده است 
95 ! 
تو ب من خیلی چیز ها آموختی مرا اندکی هم باشد بزرگتر کردی 
آنقدر از تو خاطرات خوب دارم که میتوانم همیشه آنها را به انبار بزرگ خاطرات ذهنم بریزم و همیشه گاه گاهی بروم و نگاهی درش بیندازم
روز های خوبم را زیاد تر کردی و چشم هایم را باز تر کردی تا جهان اطرافم و زیبایی هایش را بیشتر و بهتر ببینم 
هر بار که به آسمان نگاه میکنم ذکر شکر از لبم نیوفتد هر بار لبخند میزنم یاد خدامی از سرم نیوفتد همانی که وقتی چشم هایم میگریند یادش میوفتم 
دنیا را در چشمانم جایی بزرگ و زیبا کردی و در کل جهانم را دگرگون کردی همچون  دگرگونی درخت های شکوفه زده که زنده میشوند 
کاری کردی که هر باااار عزیزانم را میبینم بگویم چه خوب است که زنده اید و در کنارم هستید چه خوب است که دارمتان 
95! 
با اینکه دهانم را گاهی بد صاف کردی اما دوستت دارم 
آن هم خیییییلی ❤️❤️❤️
تاریخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 08:49 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
دانشکده هنر را بسیار عاشقم با ادمای رنگی رنگی اش با کسانی که هرررر طور لباس بپوشی عیبی نمی گیرند و میگویند دانشجوی هنر است دیگر طبیعیست
یکی با پیرسینگ یکی با موهای آبی تمام  B-) یکی با دو خال موی آبی 
غرفه های نجوم ، هنر های دستی ، کتاب های معروف که واقعا نتوانستم بینشان انتخاب کنم 
دانشگاه بابلسر دانشگاهی ست بس. بسیار بزرگ و دوست داشتنی B-)



** خدا فردا را به خیر بگذراند همین و بس

تاریخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 11:09 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
نبین امروز دارم به خاطرت 
درد مو توی خودم می ریزم
تو فقط اشاره کن ببین چطور 
همه دنیا رو به هم می ریزم 


:-)))))))

تاریخ : شنبه 14 اسفند 1395 | 08:06 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
خب سلام 
موضوع انشا: آخر هفته ی خود را چگونه گذراندید؟
وقتی چیزی را با چنگ و دندون بخواهی هر چند هم که از آسمان سنگ و بهمن بریزد اما بالاخره آن را بدست میآوری ماجرای مسافرت دو سه روزه ی من هم مصداق کوچکی بود از همین . 
من هیچوقت علی رغم تعاریف بد از تهران از آن متنفر نشدم بیشتر برایم جالب بود تا اینکه دوستش داشته باشم . دلم میخواست ببینم این شهری که زیر سقف اسمانش یکی ارامش دارد یکی نه چگونه شهری است؟ همان حس کنجکاوی یا به زبان عامه تر فضولی . 
وقتی از جاده های پیچ و خم دار در نیمه شب گذشتیم و گذشتیم و گذشتیم تا وقتی رسیدیم دم در خانه شان شده بود دوازده و نیم شب دقیقا . یک منطقه ی ساکت و آرام مسکونی در مکان خوب تهران . به گوشی خاله زنک زدم و دراز باز کرد تعجب کرده بود آنقدر زود رسیده باشیم . دو طبقه پله های بلند را طی کردم به مقصدی که خودم را هلاااک کرده بودم بالاخره رسیدم . 
دلم بدجور برای آن خاله ی مهربووووووون لپ لپو تنگ شده بود برای دیدن دوباره ی دوتا خل و چل گروهمان . دلم بدجور خوابشان را کرده بود به خصوص خاله جانم که برای اولین بااااار شیییییییش ماه ندیده بودمش. 
در اتاقش را باز کردم دیدم خیلی گودی خوابیده خم شدم رو به روی صورتش و فقط صورتش را نگاه کردم رفیق کپل همیشگی ام که بیدار شد با قیافه ی ژولیده مرا بغل کرد و خوش آمد گفت و بعد دوباره افتاد رو تخت رففففت به دنیای خواب . 
صبح حدود نه یا ده بود نمیدانم بیدار شدم صدای بقیه هم میآمد همه بیدار شده بودند فقط منو فاطی خواب بودیم . صبحانه را در جمع شاد و رنگولی خودمان خوردیم 
همه چیز طعم متفاوتی داشت حس بودن در زمان حال و حس زندگی . :-) 
بعد صبحانه همه دور هم جمع شدیم که کجا برویم . 
ساعت دو و نیم شده بود. ناهار را خورده بودیم آماده که برویم پیش به سوی یک روزبه یاد ماندنی :-))))
اول رفتیم پل طبیعت . از پارک طالقانی شروع میشد یک مسیر جنگلی بسیار جذاب را طی کردیم و کلی هم عکس در ژست های مختلف گرفتیم و بالاخره رسیدیم به پل طبیعت زیبا . اکثر کسانی که بودند زوج بودند . ولی بسسسسیار زیبا با منظره ی فوق العاده . تازه خداروشکر هوای تهران خیلی خوب بود میشد برج میلاد که من به آن لقب ایفل ایرانی را دادم :-D را دید. 
ساجو هم تا وقت گیر میاورد فیریز میزد همه کییییف میکردیم کلی هم عکس گرفتم از او. عکس های خیلی خوبی شد می شود در آن زندگی را حس کرد میشود در آن حس ناب باهم بودن را حس کرد می فهمی خنده ها از ته دل هستند . 
کلی هم بچه ی کوچولوی کلوچه دیدیم که همه آنچنان خوردنی بودند که نگو. 
راستی تا یادم نرفته بگویم ساجویمان عاشق شد . عاشق یک عدد آقای گیاه شناس به شدت متشخص که در گلخانه بود و داشت برایمان توضیح میداد که در آن حس خوب ( یه گلدون اندازه ی نمکدون که رفیق ما میخواست توش یه چی بکاره که اونقدر بش حس خوب داده بود که همین اسم براش موند :-D) چه را و چگونه بکارد . 
سوار مترو شدیم و رفتیم شهدای خلیج فارس فقط همین توصیف را بکنم که به محض پا گذاشتن در آنجا زنگ زدیم به عمو که بیاید ما را وردارد و ببرد فقط . شام خریدیم و چون به. مترو دیر میرسیدیم زود رفتیم منتظر قطاری شدیم که لنگان لنگان داشت میآمد و ما هم وقت نداشتیم و ساعت هم ده و ربع شب شده بود 
خلاصه بالاخره با هزار خوب و ولا رسیدیم به مترو و د برو که رفتیم . 
خسسسته و لههههه برگشتیم و من فقط خواب دلم میخواست  
قرار شد دو فردا حرکت کنیم . دلم نمی خواست جدا شوم دلم خیلی تنگ میشد اما به این که فکر میکردم که دو سه هفته ی بعد میآیند خیالم راحت میشد 
دل کندن از این سه موجود دوست داشتنی کار راحتی نبود اما باید میشد دیگر چه میشه کرد .



خب خانم این بود انشامون خوب بود؟؟بهمون چند میدین؟؟
- معلومه از ته دلت نوشتی و وااااقعا خوش گذروندی 
* خب معلومه خانم مگه میشه خوش نگذشته باشه B-) 
راستی خانم کتاب هری پاتر آخرین جلدش رو گرفتم بالاخرههههه 
هووووو حالا بیا وسطططططط حالا حالا حالا هوووو 
دیونه هم خودتونین :-D


تاریخ : جمعه 6 اسفند 1395 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
افکار خیلی بی رحمند خیلی زیاد 
تو را از یک تخیل زیبا از یک تفکر بی ازار به روحت با ماشین زمان میبرند ب یک رویای دور و دراز کاری میکنند که تو با خودت تمرین کنی که حرف هایت را چگونه شروع کنی و چه بگویی به او. چگونه بگویی به او به کسی که نبض زندگیت را به تو آموخت و بعد آن رابا تمام. بی رحمی از دنیایت خط زد کسی که توی تشنه را تا لب چشمه برد و تشنه تر برگرداند. تمام رویا هایت را در دو جمله خلاصه کرد و از تو گرفت 
افکار تو را ناگهان در سیاه چال بی انتهایی میاندازند و هیچ فکر نمیکنند که تو در اشک هایت غرق میشوی یا نه که تو خواب به چشمت میاید یا نه افکار هیچ به فکر حال و روزت نمی افتند وقتی میخواهند تو. را از جهانی به جهانی دیگر ببرند 
افکار خیلی بیرحمند هیچ وقت سعی نکنید که با آن ها در بیپفتید و در آن ها غوطه ور شوید زیرا میگذارند درست وقتی که سست شدی و خمار شدی و ناتوان و غرقه با یک حرکت ناک اوتت میکنند و تو نابود میشوی 
افکار خیلی بیرحمند تاکید میکنم خیلی ...

تاریخ : جمعه 15 بهمن 1395 | 02:42 ق.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات
هوا بارونیه مثل حال من شاید هر چند ساعت یکبار فراموش کنم اما تا یادم میاد حالم دگرگون میشه 
گوش کارش شنیدنه و چه بخواد که نه میشنوه کاش میشد اینطوری نبود کاش انتخاب میکردیم چیرو بشنویم چی رو نه اینطوری ارامشمون هم بیشتر بود وقتی شنیدم به اااااین مرحله رسیده که می ره جلسه موندم شک شدم کپ کردم 
باور نمی کردم فکر نمی کردم آنقدر پیش رفته باشه و جدی باشه اون آدم هییییییچ شباهتی با اونی که من دوسش داشتم نیست دیگه نیست زبونم قاصره واقعااا 
وقتی بهش فکر میکنم حال چشمام مثل حال آسمون امروز بارونی میشه 
خدایا خودت کمکش کن خودت پیچشو که خیلی وقته شل شده و داره وا میشه رو سفت کن خودت هواشو داشته باش
امروز صبح که داییم منو رسوند تو راه گفتم چی شد که اینطوری شد ؟؟ها؟ ؟ چرا؟ تو چه مرحله ایه؟ درست میشه ؟؟؟ وقتی نزدیک مقصد بودیم بهش گفتم دایی نزار بد شه نزار هوای خودتو اونو داشته باش 
تو لحنم یه التماس غیر قابل کنترلی بود که واقعا دست خودم نبود وقتی به مدرسه رسیدم و داشتم پیاده میشدم صدام زد خم شدم ببینم چی میخواست بگه 
گفت نگران نباش درستش میکنم نمی زارم بدتر از این بشه 
بهش گفتم انشاالله 
خدایا خداجون می شنوی صدامو؟؟ یا باید فریااد بزنم خوبش کن ترو خدا خوبش کن ... ترو خدا...

تاریخ : جمعه 8 بهمن 1395 | 07:22 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات

تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  

  • paper | بن تن | قالب وبلاگ