تبلیغات
سقف من آرامش است... - اخر هفته ی ما...
دوشنبه صبح یکی از بچه ها سر کلاس گیتار اورد قبل اومدن استاد انقد زدیم و خوندیم رقصیدیم ک نگو یکی راک میزد یکی سلطان قلبها و گلنار و... استاد اومد داشت جزوه میگفت ک سردردی ک سر صبح خیلی کم داشتم یهو شدت گرفت اونقد قیافم بد بود ک استاد گف میخوای برو خونه منم رفتم خونه با مامانم رفتم دکتر دو ورقه قرص داد و گفت استراحت کن یکیو خوردم و خوابیدم تا سه وقتی بیدار شدم از اون شدت خبری نبود ولی تموم نشده بود فک کنین چقد اونروز بد بود ک من فرداش باشششششگاه نرفتم در این حد!!!
+ تلویزیون فیلم در مدت معلوم رو تبلیغات میکنه دلم میخواست امروز برم ز زدم سینما گفت امروز کنسرت هست نمیشه فیلم نداریم 
منو سروی امروز جلوی مجتمعشون ک ی جای فوق بزرگه و ی شهرک ب حساب میاد پیاده شدیم دیدیم ت زمین فوتبال پسر کوچولو ها دارن فوتبال بازی میکنن بش گفتم بریم بازی؟؟ب شوخی گفتم ولی جدی گرفت گف اولی بزن بریم 
بهشون گفتیم مام بیایم؟؟گفتن باشه بیاین 5 نفرم بیشتر نبودن عالی بود پسره ده تا شوت کرد ب تیرگ خورد اخرم یکی گل شد اصن حال کردم یک یک شدیم داشتیم میرفتیم بلند گفتم بازیتون خیلی خوبه ... بعد چند ثانیه ... ولی ن بهتر از ما دی:
بعد چندین سال دوباره با توپ دولایه ی راه راه بازی کردم زیر کفشم همه گل شده بود
باید باشگاه هم میرفتم و نمیشد با اون گل برم ی تیکه چوب از درخت کندم تا وقتی ب باشگاه برسم همه گلاشو بکنم رسیدم باشگاه . هنوز شروع نشده بود 
اولین کاری ک کردم سریع رفتم سراغ عملیات کفش پاک کنی.
انقد کیف کردم وقتی تمیز شد ک نگو. ی جارو و خاک انداز یافتم و همه رو جارو زدم و ت سطل آشغال ریختم نمیشد مثه بی فرهنگا اون گلا رو همونجا بزارم
تمرین شروع شد و دنیای زیبای من شروع شد.
خسته و کوفته با دوستم از باشگاه اومدم بیرون ینی نا نداشتما 
ی تاکسی وایساد ک مسیرش ی جا دیگه بود ولی تا پل منو رسوند اخر ازم پولم نگرفت چون راه کمی بود دستش طلا.
اومدم خونه کلید انداختم و درو وا کردم 
به به به به خواهرجان دکوراسیون خونه رو عوض کرده بود خیلی خوشگل شد اصن بااااز شده بود. 
خواهرم بعد چهل دقیقه از بیرون اومدو بام راجع به تغییر دکوراسیون اتاقا مشورت کرد و ب ی نتیجه ی عالی رسیدیم چ شودددددد!!!!
حالا برم کتابی ک دو هفته دستمه رو بخونم کلبه ی عمو تم خیلی قشنگه 700 صفحس و من 200 تاشه تازه خوندم فعلا بدروووود


تاریخ : پنجشنبه 15 بهمن 1394 | 06:00 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات

  • paper | بن تن | قالب وبلاگ