تبلیغات
سقف من آرامش است... - ویکند ویکنده - هی * ویکنده ویکنده - هی
خب سلام 
موضوع انشا: آخر هفته ی خود را چگونه گذراندید؟
وقتی چیزی را با چنگ و دندون بخواهی هر چند هم که از آسمان سنگ و بهمن بریزد اما بالاخره آن را بدست میآوری ماجرای مسافرت دو سه روزه ی من هم مصداق کوچکی بود از همین . 
من هیچوقت علی رغم تعاریف بد از تهران از آن متنفر نشدم بیشتر برایم جالب بود تا اینکه دوستش داشته باشم . دلم میخواست ببینم این شهری که زیر سقف اسمانش یکی ارامش دارد یکی نه چگونه شهری است؟ همان حس کنجکاوی یا به زبان عامه تر فضولی . 
وقتی از جاده های پیچ و خم دار در نیمه شب گذشتیم و گذشتیم و گذشتیم تا وقتی رسیدیم دم در خانه شان شده بود دوازده و نیم شب دقیقا . یک منطقه ی ساکت و آرام مسکونی در مکان خوب تهران . به گوشی خاله زنک زدم و دراز باز کرد تعجب کرده بود آنقدر زود رسیده باشیم . دو طبقه پله های بلند را طی کردم به مقصدی که خودم را هلاااک کرده بودم بالاخره رسیدم . 
دلم بدجور برای آن خاله ی مهربووووووون لپ لپو تنگ شده بود برای دیدن دوباره ی دوتا خل و چل گروهمان . دلم بدجور خوابشان را کرده بود به خصوص خاله جانم که برای اولین بااااار شیییییییش ماه ندیده بودمش. 
در اتاقش را باز کردم دیدم خیلی گودی خوابیده خم شدم رو به روی صورتش و فقط صورتش را نگاه کردم رفیق کپل همیشگی ام که بیدار شد با قیافه ی ژولیده مرا بغل کرد و خوش آمد گفت و بعد دوباره افتاد رو تخت رففففت به دنیای خواب . 
صبح حدود نه یا ده بود نمیدانم بیدار شدم صدای بقیه هم میآمد همه بیدار شده بودند فقط منو فاطی خواب بودیم . صبحانه را در جمع شاد و رنگولی خودمان خوردیم 
همه چیز طعم متفاوتی داشت حس بودن در زمان حال و حس زندگی . :-) 
بعد صبحانه همه دور هم جمع شدیم که کجا برویم . 
ساعت دو و نیم شده بود. ناهار را خورده بودیم آماده که برویم پیش به سوی یک روزبه یاد ماندنی :-))))
اول رفتیم پل طبیعت . از پارک طالقانی شروع میشد یک مسیر جنگلی بسیار جذاب را طی کردیم و کلی هم عکس در ژست های مختلف گرفتیم و بالاخره رسیدیم به پل طبیعت زیبا . اکثر کسانی که بودند زوج بودند . ولی بسسسسیار زیبا با منظره ی فوق العاده . تازه خداروشکر هوای تهران خیلی خوب بود میشد برج میلاد که من به آن لقب ایفل ایرانی را دادم :-D را دید. 
ساجو هم تا وقت گیر میاورد فیریز میزد همه کییییف میکردیم کلی هم عکس گرفتم از او. عکس های خیلی خوبی شد می شود در آن زندگی را حس کرد میشود در آن حس ناب باهم بودن را حس کرد می فهمی خنده ها از ته دل هستند . 
کلی هم بچه ی کوچولوی کلوچه دیدیم که همه آنچنان خوردنی بودند که نگو. 
راستی تا یادم نرفته بگویم ساجویمان عاشق شد . عاشق یک عدد آقای گیاه شناس به شدت متشخص که در گلخانه بود و داشت برایمان توضیح میداد که در آن حس خوب ( یه گلدون اندازه ی نمکدون که رفیق ما میخواست توش یه چی بکاره که اونقدر بش حس خوب داده بود که همین اسم براش موند :-D) چه را و چگونه بکارد . 
سوار مترو شدیم و رفتیم شهدای خلیج فارس فقط همین توصیف را بکنم که به محض پا گذاشتن در آنجا زنگ زدیم به عمو که بیاید ما را وردارد و ببرد فقط . شام خریدیم و چون به. مترو دیر میرسیدیم زود رفتیم منتظر قطاری شدیم که لنگان لنگان داشت میآمد و ما هم وقت نداشتیم و ساعت هم ده و ربع شب شده بود 
خلاصه بالاخره با هزار خوب و ولا رسیدیم به مترو و د برو که رفتیم . 
خسسسته و لههههه برگشتیم و من فقط خواب دلم میخواست  
قرار شد دو فردا حرکت کنیم . دلم نمی خواست جدا شوم دلم خیلی تنگ میشد اما به این که فکر میکردم که دو سه هفته ی بعد میآیند خیالم راحت میشد 
دل کندن از این سه موجود دوست داشتنی کار راحتی نبود اما باید میشد دیگر چه میشه کرد .



خب خانم این بود انشامون خوب بود؟؟بهمون چند میدین؟؟
- معلومه از ته دلت نوشتی و وااااقعا خوش گذروندی 
* خب معلومه خانم مگه میشه خوش نگذشته باشه B-) 
راستی خانم کتاب هری پاتر آخرین جلدش رو گرفتم بالاخرههههه 
هووووو حالا بیا وسطططططط حالا حالا حالا هوووو 
دیونه هم خودتونین :-D


تاریخ : جمعه 6 اسفند 1395 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات

  • paper | بن تن | قالب وبلاگ