تبلیغات
سقف من آرامش است... - فکر کنم پنجمین چهارشنبه سوری بی تو ...
نمیدانم چرا دلم خواست الان بنویسم از چهار شنبه سوری ،دیشب:
با خانواده و خاله ام و پسرش (همسایمونه ) عازم دریا شدیم جایی که مخصوص شبهای چهارشنبه سوری است و به معنای واقعی خیابانش میدان مین است واقعا میدان مین است .
دو تا بالن آرزوها از شهر کتاب خریدم یکی قرمز یکی سفید . همه باهم پنج نفری عازم شدیم با اینکه همه خسته و راه دراز بود اما حس و حال خوبی بود آخرین سه شنبه شب سال 95 میدانید ؟! باید بگویم گاهی آخرین ها مثل اولین ها خیلی دلچسب است 
خیلی .


*****(در دریا)

ایستاده بودیم که از پشت سرم شنیدم داد میزنند بروید کنار بروید کنار 
جوانی بود که ظاهرا یک طرف صورتش مصدوم شده بود 
آمبولانس بعد ده دقیقه آمد و مردم عزیز و با فرهنگ واقعه ی پلاسکو را در بعد کوچکش تکرار کردند به جای اینکه بروند کنار که بتوانند راحت کمک کنند و ببرندش همه جمع شده بودند و دورش را شلووووغ کرده بودند و در کماااال تاسف دختری که دورادور میشناختمش داشت فیلم می گرفت  
دلم میخواست یک مشت حواله ب دهان همه شان کنم 
تصمیم گرفتیم برویم چون بیشعوری ها با انداختن کپسولی بین پای مردمان در پیاده رو اوج گرفته بود .
بالن ها دستم بود و با اصرار من رفتیم لب ساحل تا آرزو هایمان را به دست باد بسپاریم . 
برای فاطی را اول روشن کردیم اصلا بگذارید زنده برایتان تعریف کنم ::


فاطی: بلدی چجوریه؟
من: اره بابا نگا! اینو تو این میزاریم و اونو به دو طرف باز میکنیم 
( با فندک روشنش میکرد که هی باد میزد خاموش میشد ) 
من: دستاتونو همه دورش بیارین روشن بشه 
فاطی: من آرزوی پارسالمو میکنم که هنوز براورده نشد 
خاله: حالا چجوری میره بالا؟ 
من: باید روشن شه و بزاریم منبسط شه خودش میره بالا 
( با گفتن منبسط همه زدیم زیر خنده کلا یه فضای شادی بود . و بالاخره بعد از منبسط شدن با سرعت بالا رففففت سمت اسمونا و تو تاریکی کم کم ذوب شد) 
من: خب حالا نوبت منههههه
فاطی: الان باید ارزوت کنکوره یا اینکه به خدا نزدیک شی :-D :-D :-D
من: :-)))))
 ( روشن شد و داشت منبسط میشد که باد زد و یهو یه طرفش سوخت درستش کردم و هی هلش میدادم بالا میدونستم دیگه بالا نمی ره )
فاطی پچ پچ کنان: الان ناراحت میشه خصوصا که برای من رفت برای اون نرفت 
من: من حسود نیستممممم (استیکر لجبازی) :-D
 [ و از اینجا داستانمون تازه شروع میشه]

بالن نصفه قهوه ای شده رو هی به تنهایی ها میدادم و هی جلو تر میرفتم سعی داشتم حتی با فوت بفرستمش هوا داشتم میرفتم جلو که از سکو افتادم رو شن ها 
و اینجا بود که فهمیدم بالنی رو که نمیخواد رو نباید به زووور بفرستم بره 
افتاد رو شن ها 
رفتم و با حرصی کودکانه توام با لجبازی و عصبانیت شن ها رومیریختم روش که خاموش بشه بعد تند تند سمت دریا قدم برمیداشتم
فاطی: جییغ
من: جییییییییغ 
حرصی شده بودم و در عین حال داشتم میترکیدم از خنده 
فاطی بهم نزدیک شد: بیا داداش خودم برات یکی میخرم 
من: نمیخوام
( و همه با هر حرکتم از اون بالا به حرص خوردنای کودک درونم میخندیدن ) 
قهر کرده بودم و دلم میخواست خودم جلو جلو راه برم و تنها باشم
توی شب و تاریکی بود و جرئت یافتم و از اون مسیر تنگ پر درخت و پر سوسماری که ساجو همیشه از پشت منو قلقلک میداد و سکته میکردم رد شدم اونم به تنهایی 
در تعجب بودم که درختاش بزرگ تر شده بودن و جلو اومده بودن 
من از همه جلوتر میرفتم و با خودم اهنگ بنگ بنگ رو زمزمه میکردم 
موقع اومدن قیافه ی همه پکر بود و گرفته الا من و موقع برگشتن همه از قیافه هاشون خندون بود الا من 
جالبه!
البته من عصبانیتم از این نبود که مال فاطی رفت و مال من نرفت صرفا برا اینکه مال من نرفت عصبانی بودم که البته وقتی همه رفتیم بستنی خریدیم یادم رفت و منم به جمع خندون ها اضافه شدم

میدانید؟
 این چهارشنبه سوری منو یاد خیلی چهار شنبه سوری ها انداخت 
مال پارسال مال وقتی که خونوادمون بزرگتر بود مال همه ی اون موقع های بچگی که با اون کلی ترقه و وسیله جمع میکردیم می رفتیم پیش مغازه ی عمو محمد جمع میشدیم کل محل میومدن و از اتیشای بزررررگ میپریدیم 
از وقتی اومدیم شهر یادم نمیاد سالی رو که از رو آتیش بپرم و بگم زردی من از تو سرخی تو از من یادم نمیاد که کلی وسیله رو جمع کرده باشم اونم از یک ماه قبل 
یادم نمیاد آنقدر برای این روز هیجان داشته باشم 
هعی...

یک نکته ی پایانی و کوتاه 
خیلی زود غم اتشنشانامون و عهدامون یادمون رفت ، خیلی زود 


تاریخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395 | 10:01 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات

  • paper | بن تن | قالب وبلاگ