تبلیغات
سقف من آرامش است... - ذهن نوشته های روی کاغذ
از نیمه شب گذشته دلم میخواهد بنویسم نمیدانم از چه .
انگشتم سرگردان مانده که روی کدام حرف کلیک کند و یک کلمه جفت و جور کند برای نوشتن . 
میخواهم ببرمتان به دنیای آشوب درونم 
آن را مثل یک ساعتی تصور کنید که قطعات بسسسییاری به طور منظم دارند کار میکنند 
تیک تاک تیک تاک. بوم بوم بوم بوم (نبض) 
فکر های زیادی نوشته شده روی کاغذ و با پونز چسبیده به تخته 
دارم انتخاب میکنم به کدام بیاندیشم. 
آزمون؟ سفر ؟ کلاس رقص؟ جشن این هفته؟ فردا؟ درس؟ زندگی؟ آرزو؟ آینده؟ ...؟ ...؟ ....
دلم میخواهد به همه بیاندیشم یکی پس از دیگری .
انگشتم باز سرگردان مانده ...
در حال حاضر هیچ یک را نمیخواهم انتخاب کنم 
جز قلبم 
قلبی که با کار آن است که انگشت هایم جان دارند که بنویسم قلبی که نگران میشود خوشحال میشود عصبی میشود می گرید و " میشکند" آن هم به راحتی هر چه تمام تر . 
میشود راحت آن را شکست میشود حتی بعد از شکستن میتوان با تکه هایش هر کاری که میشود کرد اما این قلب بعد از شکستن دیگر کار نمیکند دیگر چیزی نیست که این ذهن همه چیز را برای " آن " کنار بگذارد . 
اما در این میان نکته. ای وجود دارد و آن هم این است که این قلب صاحبی دارد و یا به عبارت دیگر محافظی دارد . 
منی که نمی گذارم این قلب ساده ام به هر کسی که از کنارش میگذرد اجازه ی سنگ انداختن و شکستنش را بدهد شاید بار هایی بود که ترک خورد اما شکستن ؟نه شاید بهتر باشد بگویم " هنوز" نه .
اما آن ترک هایی هم که گذاشتم بخورد میدانم که هیچوقت "پاک " نخواهند شد شاید کمرنگ اما پاک ، نه. 
هنوز میزند بوم بوم بوم بوم هنوز کار میکند تیک تاک تیک تاک هنوز زنده اند. نشکسته اند نگذاشتم اما میدانم روزی خواهند شکست میدانم روزی چیزی قوی تر از من میاید و میشکندشان هم قلبم را و هم قفل ذهنم را . ! 
اما تا آن روز میخواهم سوگند یاد کنم که تمام توانم را برای محافظتشان به کار بندم ، بجنگم با سیاه ماده ی درونم که میخواهد با یک سری خزعبلات قلبم را به رنگ خود در آورد. می جنگم با آن هایی ( موجود/موجودات پلید درون. ذهنم) که میخواهند قفل ذهنم را با یک سری خزعبلات دیگر بشکنند و به آن راه یابند . 

* این پست به هیچ وجه مخاطب خاصی ندارد 
* اگر از چرت بودن این پست یقین دارید حق با شماست اما حق اظهارش نه :-)
*چهار دقیقه وقت دارم تا زمانی که برای خودم تعیین کردم برای بیداری 
* فیلم " imitation game " با بازی دیوید کامبرویچ را به شدت پیشنهاد میکنم به شددددددت 
+ سه دقیقه...
دو دقیقه ...
یک دقیقه ...
شب بخیر 
خدافظ :-)

تاریخ : یکشنبه 27 فروردین 1396 | 11:58 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات

  • paper | بن تن | قالب وبلاگ