تبلیغات
سقف من آرامش است... - یک روز عالی بدون برنامه قبلی
امروز تا ساعت یک بعد از ظهر خواب بودم تا دلتان بخواهد چسبید روز جمعه تا لنگ ظهر خواب یک نعمتی ست برای خودش. بیدار شدم و طبق عادت مسواک و شستن دستو صورت 
صبحانه که چه عرض کنم ظهرانه بگم بهتر است به یک چای بسنده کردم میلی به یک ظهرانه ی مفصل نداشتم به سراغ کتابم رفتم فردا دو درسش را امتحان داریم 
به این خیال که از قبل خوانده ام و زیاد طول نخواهد کشید عجله ای نداشتم و ارام میخواندم تازه باید نست های آن درس را هم میزدم امکان اینکه تست هم بدهد زیاد است. خلاصه تا شش داشتم میخواندم که نسی رنگ زد و گفت برویم کافه سی.... منم که از خدا خواسته حوصله ام به شدت سر رفته بود به خواهرم گفتم و گفت قبول و آماده شدیم. کاملا یهویی و ناگهانی . لباس پوشیدیم و زدیم بیرون تا یک جمعه ی زیبا را به اتمام برسانیم وقتی رفتیم در کافه نشسته بودند منتظر ما. با همه دست دادیم و نشستیم همه میز ها پر بود و صدای حرف زدن همه با هم مثل ویز ویز زنبور در هم شده بود. بعد یک ربع تصمیم گرفتیم چه چیزی سفارش دهیم تا وقتی سفارشمان را بیاورند آنقدر گفتیم و خندیدیم که اشک همه مان درآمد و اگرهم قبلش دپرس بودیم حالمان خوب میشد کلی عکس گرفتیم که یکی خوب نشد.  وقتی بیرون آمدیم خیلی خوب بود تا نیمه راه با هم رفتیم و چون مستان می خندیدیم(به اون شدتم نبودا) یک روز عالی بدون اینکه فکرش را هم بکنم به روزهای خوبم اضافه شد 
راست گفتند که حتی یک ثانیه بعد را هم نمی توانی پیش بینی کنی...


تاریخ : شنبه 21 فروردین 1395 | 01:19 ق.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات

  • paper | بن تن | قالب وبلاگ