تبلیغات
سقف من آرامش است... - 115 ماشین را شمردم اما حواسم پرت شد و از دستم در رفت مثل زمان های خوش زندگی...
با وجود تمام خستگیش با من به پارک آمد 
ساکت تاریک و ارام نه به خاطر اینکه کسی نباشد نه اتفاقا آدم هم بود زیاد هم بود 
اما چیزی آنرا ساکت نشان میداد که نمیدانم چه بود
روی نیمکتی نشستیم...
من: ماشالله قربونش برمم که پره مذکره اوف
اون: من خودم مذکرم بابا بیا بشین
نشستیم...
من چیزی نمی گفتم او هم قصد نداشت این سکوت را بشکند 
من ساکت او ساکت و تنها چیزی که این سکوت را میشکست صدای خش دار چاوشی بود ...
انگار محسن خوب میدانست که چه حرف هایی را باید چگونه بزند ...
و این سکوت همچنان قصد شکست نداشت...
از یاسی یاد گرفتم که چیزی نپرسم تا وقتی طرفم دهان باز کند...
من هم همین کار را کردم .. . به جلو خیره شده بودم و ماشین هایی که گاه تند و سریع گاه ارام و یواش و گاه هم هیچ ماشینی برای چند لحظه نبود...  داشتم فکر میکردم خوب این چه چیز را به تو می اموزد؟؟ 
نتیجه: 
در زندگی همه چیز گذاشتی است چه خوبی ها و لحظات شاد که چون ماشینی تازه نفس و پر بنزین زود میگذرد و چه لحظات بد و پر اندوه که چون ماشینی کم بنزین و کم جان میگذرد اگر چه ارام اما میگذرد و چه زمان هایی که روتین میگذرد و اتفاق خاصی نمی افتد.....
بگذریم از بحث یاد گیری ... (اونقدر معلما بهمون درس دادن که تو اوقات فراغتم ناخودآگاه داریم یاد میگیریم دی: )
بعد از چند چاوشی اهنگ را قطع کرد
او: خوب چی بخوریم؟؟؟بستنی یا ذرت؟؟؟
من: بستنی B-)
پا شدیم و رفتیم در راه بستنی گرفتیم و در داخل کافه اش نشستیم خوردیم
مردکی هیز هم بود که حال مرا از هر چه جنس مذکر است به هم زد از رو هم نمیرود مردک لجن (ببخشید بابت کلمات آخری دی: )
بگذریم...
در راه حرف میزدیم و می خندیدیم 
شب خوبی بود...
حالا رسیدیم خانه و من باید بروم دوباره سر درس یاد همان درسی که گرفتم افتادم 
لحظاتی در زندگی که روتین هستند و اتفاقی نمی افتد هم میگذرد (درس خوندن)
:))))))

تاریخ : دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 | 09:26 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات

  • paper | بن تن | قالب وبلاگ