تبلیغات
سقف من آرامش است... - من کودکی بیش نیستم...
بارون میاد جر جر 
رو پشت بوم هاجر
هاجر عروسی داره
تاج خروسی داره
این شعری بود که من در کودکی میخواندم یعنی همه در کودکیمان می خواندیم
یادش به خیر چه دورانی بود من همیشه از باران متنفر بودم چون درست زمان هایی می‌بارید که میخواستیم بیرون برویم و همیشه برنامه هایمان را به هم می ریخت به همین خاطر بود که عاشق رنگ زرد شدم و هنوز هم هستم 
زیرا زرد رنگ خورشید است رنگی که هیچ برنامه ای را به هم نمی زد رنگی که میتوانستم در زیر آن بروم و تا وقتی که دلم میخواست بازی کنم 
گاها اسکیت با فاطمه و فرزانه که همیشه صدای همسایه ها را در می آوردیم 
همیشه فوتبال که با دو تا سنگ دروازه درست میکردیم و برای اینکه اندازه دروازه کوچکتر شود تقلب میکردیم 
قایم باشک و بالا بلندی که همش جر میزدیم و دعوا میشد اما دعواهای آن موقع کجا و دعوا های الان کجا 
آن موقع ها میز هایمان را با یک خط از هم سوا میکردیم و اگر ذره ای از کتاب بغل دستیمان به قلمرو ما میآمد آن را شوت میکردیم سی خودش و تا اشت میشدیم آن خط پاک میشد :-)
آن وقت ها چه ساده بود دلهایمان چه زود میبخشیدیم چه زود اشت میشدیم تمام کردن برای ما معنی نداشت اصلا تمام کردن یعنی چه؟؟ ؟ 
کسی نمی دانست معنی اش را...
آن وقت ها زنگ ورزشمان وسطی بود و لی لی الان والیبال هست و هند بال 
آن وقت ها حتما نباید کلی لباس داشتیم تا برای بیرون رفتن یکی را انتخاب کنیم برایمان آنقدر خوش تیپ شدن مهم نبود هر چند نمیگویم از خرید لباس نو بدمان میآمد اما مثل الان نبود میتوانستیم با یک بلوز و شلوار و دمپایی برویم بیرون 
فقط خوشگذراندن مهم بود و بس
فقط خوش بودن مهم بود و بس 
اما حالا چه ....
خودتان بهتر میدانید تفاوت سادگی آن زمان و مشغله فکری آن زمان با حالا...
دلم سادگی های کودکانه خواست دلم آن قهر و آشتی های خاله خرسه را خواست 
دلم کودکی کودکانه ام را خواست...
دلم دندان کشیدن هایی را خواست که مادرم نخ می انداخت لای دندانم و آن را میکشید و بابتش به من پول میداد و برایم بستنی میخرید :-) 
دلم دعواهای من و آراد سر آمپول زدن های بدون درد مادرم را خواست به آن آمپول کوچک و بی درد می گفتیم آمپول شیرین :-) و سر اینکه اول چه کسی آمپول بخورد دعوا میکردیم 
شب های شنبه منو او لباس های گشاد مادربزرگم را میپوشیدیم و شو می گذاشتیم 
قیافه ی او وقتی چادر می گذاشت در آن لحظه مضحک ترین قیافه ی دنیا بود
و من که هفت تا لباس روی هم میپوشیدم و هیکلم مثل زندایی ام چاق میشد خنده دار ترین بود :-)
آن زمان ها با وجود تمام ناخوشی هایمان خوش بودیم 
دلم تنگ است برای خاله بازی های منو فرزانه که غذا میپختیم و می رفتیم با کامپیوترش مرغ بازی میکردیم من تیر میزدم و او سفینه را هدایت میکرد :-)
برای هندی رقصیدن هایمان از روی فیلم خخخخخخ
برای همه چی امروز دلم تنگ است...
امروز باران بارید بارانی که مرا یاد همه چیز های خوش آورد دیگر خیلی وقت است که باران برنامه هایمان را خراب نمیکند خیلی وقت است که صدایش را دوست دارم دیگر خیلی وقت است که از ده سال پیشم فاصله گرفتم 
زمان زیادی است .... خیلی وقت است که دیگر کودک آن زمان نیستم بزرگ شده ام البته هنوز خودم را کودک میدانم 
میدانید ؟؟ راستش اصلا نمیخواهم بزرگ شوم ... همیشه در دعاهایم به خدا می گفتم خدایا میخواهم دنیایی بسازم که تنها موجوداتش منو تو باشیم تنها جنبندگانش ما باشیم به دور از همه ی آدم بزرگ ها به دور از همه ی دنیاهای زشت آدم بزرگ ها
به دور از هر گونه دروغ و کلک و پارتی بازی و بی عدالتی هنوز هم سر دعایم هستم یادم نرفته :-)
در این روز بارانی در این بعد از ظهر در این روز در تاریخ 31 اردیبهشت 95 میگویم من هنوز کودکی بیش نیستم :-) اما متفاوت با ده سال پیش...


تاریخ : جمعه 31 اردیبهشت 1395 | 02:26 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات

  • paper | بن تن | قالب وبلاگ