تبلیغات
سقف من آرامش است... - کارگران ذهن من...
کارگرانی در من مشغول کارند
که گذشته را حفر می کنند
و هر بار
دست هایم را پیدا می کنند میان موهایت
موهایت را پیدا می کنند در شیار دست هایم,

و مگر شیارهای کف دست
غیر از این است
که تو رودخانه های زیادی بوده ای که از من گذشته ای؟

این کارگر که آواز می خواند
به دهانم رسیده است
این کارگر که گریه می کند
دستش را بر قلبم گذاشته است
این کارگر که ایستاده است بر نعش خودش, منم

و آن کارگر که می رود, تو
و آن کارگر که می رود
و آن کارگر که می رود
و آن کارگر...
که هرچه می رود, نرفته است!

#محمد_عسکری_ساج(مجموعه شعر "مزارع پنبه ی شیلی" / انتشارات نیماژ)


تاریخ : جمعه 14 خرداد 1395 | 09:59 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات

  • paper | بن تن | قالب وبلاگ