تبلیغات
سقف من آرامش است... - پیرامون احوال این ایام من:-)
نمیدانم از چه ها بنویسم دستم به سمت نوشتن متنی هدف دار نمیرود اما بدجور دلم هوس نوشتن کرده است...
.
.
شاید این را بنویسم خوب باشد
من: سلاااااام بیام تو؟؟؟
خواهرم: بیا تو عزززززیزم
من: بابا من بیست روز نخوابیدم اون وقت تو دو سه شب نخوابیدی اینطوری خسته شدی؟؟؟
خواهرم: من خب تحمل ندارم 
من: آره دیگه تو ظریفی مثه شیشه نمیخوابی میشکنی انگشتتو دس میزنیم می شکنی مچتو تکون میدی میشکنه کلا نباید بهت دست زد 
خواهرم: خخخخخخخخ


امروز رفتم کتابخونه عمومی که چارتا کتاب بگیرم خیر سرم تابستون اومده بیکار بنشینم فقط چاوشی گوش کنم که نمیشه دی:
اسم کلی کتابو نوشتم هیچچچچچکدومو نداشت من :|
بعد رفتم خودم بگردم تا سقف قفسه کتاب بود مثه کتابخونه مدرسه هری پاتر B-)
اونجا برای اولین بار بود که ادبیات کمکم کرد و به دادم رسید از صدقه سر داستان ها و نثر ها و تاریخ ادبیات بالای درس چشمم به سووشون سیمین دانشور و میرزا بزرگ علوی افتاد که از قضا هر دوشون مطمئنا قشنگه 
فردا قراره برم کوه با مامانم واسه عدم اتلاف وقت خوندن اون کتابا خوبه :-)


جام رمضان والیبال شروع شده و سعی میکنم خوب بازی کنم تا برم تو تیم اما دستم واسه سرویس جون نداره اولی و دومی خوبه بعدیش دستم سر میخوره و خراااااب
زود خسته میشم :-(
فردا هم قراره برم خدا کنه مثه پنجشنبه هفته پیش نباشه و خوبتر بازی کنم 



خوابم به هم ریخته صورتم لاغر شده زیر چشمم گود افتاده انقد لاغر شدن که شلوارم هی از پام میوفته و باید بکشمش بالا اینا همه عوارض درس خوندن از من به شما نصیحت دوستانه هیچوقت واس درس انقققققققدر به خودتون فشار نیارین آخر عاقبت هممون خاکه دی:


مثلا دستم به نوشتن نمی رفت دی:


عزت زیاد....

تاریخ : چهارشنبه 19 خرداد 1395 | 10:59 ب.ظ | نویسنده : تنها در سکوت | نظرات

  • paper | بن تن | قالب وبلاگ